تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

برگ آخر...
نویسنده : شهاب - ساعت 16:20 روز شنبه 17 مرداد1388
 

 

رفتن کار من بوده است...ماندن سخت و کسل کننده است....باید رفت تا شاید نفسی کشید...یا...نفسی برید...مهم نیست دیگر که کجایم در چه حالم...مهم این است زندگی همچنان ادامه دارد.......کاش اما زندگی ان گونه که باید برای همه باشد....زیبا...سبز و پر از عشق....کاش زندگی هیچ گاه روی دیگرش را به هیچکس نشان ندهد...مبادا که همه به فکر رفتن باشند...زخم هایم را به شما پیشکِش کردم ، آنها بهترین چیزی بودند که زندگی به من داده بود زیرا که هر کدام نشانهء گامی به پیش بودند .. افسوس که هدیه ام را پس دادید .. 

نمیدانی اما....خدایان همهء آسمان های من بر خاک افتاده اند .. 

خداحافظ....خداحافظ روزمرگی های کِش آمده ، خمیازه های جاوید .. خداحافظ فرداهای دیروز شده ، رفاقت های پیر ، دوستی های بیات که در هیچ قاب عکسی هم حتی جایی برای شما نیست .. خداحافظ شمای ناراستی که تنها راستی این روزهای خاکستری هستید .. روزهای سرمه ای شاید .. 

همیشه به این فکر میکردم که اگر روزی نباشم کسی برایم دلتنگ می شود؟ کسی می گوید جای شهاب خالیست؟ ..یادش به خیر......اما همیشه بودم و جایم پر بود... در دسترس یودن همیشه اش خوب نیست...باید رفت بی ارتباط با هر کس و هر چیز...شاید این هم نوعی از زندگی باشد...تنها....تنهایی این بار بیشتر با من است...در وجودم احساسش می کنم....باید ساخت....سخت است....اما می گذرد....مهم هم همین است....و منتظر میمانم که  شاید روزی دوباره از راه برسد و از ته دل  نفسی بکشم و بگویم سلام.....من آمدم !

 

سایهء سکوت ،

بر سر کلمات ام

که هیج کدامشان را

تاب گفتن از بیدادت نبود ..  

   

پایان !