نویسنده :
شهاب - ساعت 18:19 روز سه شنبه 6 مرداد1388
شاید ٬ زندگی من ٬ قصه ای تکراری ست ٬ فصل هایش همه اندوه عمیق عشق های ممنوع ٬ و همیشه دیر رسیدن هایم به همانی که می دانم همزاد من است .....
درباره من
یاد سال های ناسروده که می افتم هم بازی کودکی هایم تیله هایش را کنار آواز پروانه ها می بیند و با کشتی هایش ایوان شمعدانی ها را فرش می کند حالا فکر می کنم چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟ چند سال از کاشی ها ؟ امروز دستم را گرفتی و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند این بار که دیدمت همراه دست هایت یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور باور کن هنوز آن قدر کودکم که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود !