یاد سال های ناسروده که می افتم هم بازی کودکی هایم تیله هایش را کنار آواز پروانه ها می بیند و با کشتی هایش ایوان شمعدانی ها را فرش می کند حالا فکر می کنم چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟ چند سال از کاشی ها ؟ امروز دستم را گرفتی و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند این بار که دیدمت همراه دست هایت یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور باور کن هنوز آن قدر کودکم که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود !