نویسنده :
شهاب - ساعت 2:11 روز دوشنبه 1 تیر1388
انسان ها افتاده بودند جان هم.خدا یک دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و با دست دیگرش چنگ زده بود به جام.حماقت این مخلوقات برایش مهم نبود ولی انسان ها حسابی حوصله اش را سر برده بودند...شیطان حرفی نمی زد.نشسته بود کنار خدا و زیر چشمی نگاهش می کرد.یک چشمش به جنایت انسان ها بود و چشم دیگرش به چهره ی خسته ی خدا....حوصله ی او هم سر رفته بود.بازی آفرینش و تقدیر،برای هردوشان کسل کننده شده بود و تکراری.دیگر هیچ انسانی هیچ کدامشان را سرگرم نمی کرد.شیطان جامش را پر کرد و خدا خمیازه ای طولانی کشید... و باز هم، با بی حوصلگی زل زدند به زمین.
کمی بعد،خدا سراغ اسرافیل را از شیطان گرفت...