تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

دوراهی !
نویسنده : شهاب - ساعت 1:22 روز سه شنبه 19 خرداد1388
 

 

به کفش هايم نگاه می کنم.آنها هم خسته اند و مدام شکايت می کنند.برای اينکه بقيه ی راه را بيايند بهشان اميد بيهوده می دهم:می شورمتان.پوزخندی تحويلم می دهند و با نااميدی می گويند:و باز هم کثيفمان می کنی...می رسيم بر سر دوراهی.هر دو راه غلط اند.نه جايی برای توقف است و نه انگيزه ای برای بازگشت و شروع دوباره.به دنبال راه سوم می گردم اما هيچ جاده ی ديگری نيست...چپ يا راست؟...از کفش هايم می پرسم.آنها جواب نمی دهند.چون کفش حرف نمی زند.بايد انتخاب کرد.عقلم ساکت است و دلم چيزی نمی گويد...غلط با غلط چه فرقی دارد؟....خسته و لرزان قدم در يکی از جاده ها می گذارم.همه چيز تمام می شود...