
امروز یک روز عادی است، آفتاب داغ است و درختها زیر دست بادهای گرم تکان میخورند.آخرین ماه از بهار،خرداد، یک روز معمولی مثل بقیهی روزها،انسان ها برای فرار ار گرما به هر سو در حال حرکتن، مثل هر روز گرم دیگری،روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد.
پیامهای تبریکی که از دوستان آشنا و نا آشنا گرفتهام، تلفنهایی که از راههای دور و نزدیک به من شده است به من یک حس خوب دادهاند و وقتی میبینم دوستان زیادی دارم که مرا از صمیم قلب دوست دارند در دلم ذوق میکنم.چه احساس زیبایست اینکه بدانی هنوز در ذهن دیگران هستی !
گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر. فقط این سالگردها را جشن میگیریم تا شاید بهانهای پیدا شود برای انکه بگوییم هستیم زندگی میکنیم؛میان مردم !
چه خوب که امروز تنهاي تنهايم مثل بقيه روزها
ديروزم ، امروزم و تنهاييم را قاب مي گيرم و به آن نگاه مي کنم
از تنهايي تا تنهايي از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ
امروز یک سال بزرگتر شده ام !
این قافله عمر عجب میگذرد !!!
و هنوز تنها نشسته ام ، در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه ، محصورشده !
رگهاي متورم شده ام را نظاره مي کنم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا ، همه جا را خوب نگاه می کنم
و بار ديگر ياد گذشته ها مي افتم از اولين تصوّرها و تصويرهاي بي کلام سه يا چهار سالگي،سن هفت سالگی،خانم بنایی،درد خط کش،ذوق نمره ی بیست،کادوی تولد،شمع های روی کیک،آرزو های خوب کردن فوت کردن شمع به امید براورده شدن همه آن آرزوها که امروز شاید به بعضی هاش رسیدم و به بعضی هاش...همه این ها مانند فیلمی که هزاران بار دیده باشم از جلوی چشمم میگذرند !
و چه کسان بسياري که در اين سال ها ديده ام ، چه دوستان نزديک و همساني و چه انسانهاي دور و غريبي از من،آدم های خوب، ادم های بد،کسانی که در زندگیم آمدند، بی صدا رفتن و خاطراتی گذاشتن برای یاد آوری آن روزها،و کساني که دوستشان داشته و دارم که ديگر نيستند و من دلم برايشان تنگ مي شود خيلي زياد.امروز به آدم هایی فکر میکنم که دیروز بودند و تولدم را تبریک میگفتند...و دیگر نیستند...به کسانی فکر میکنم که امسال برای اولین بار تولدم را تبریک گفتند......شاید هم برای آخرین بار !
و چقدر عاشق شده ام ، به خدا فکر کرده ام ، شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده ،فکر کرده ام ، اشک ريخته ام و غصه خورده ام
و حالا همه اين تاريخ را نگاه مي کنم همه اين توشه را که بنظرم هيچگاه کوتاه نيامده است به گذشته نگاه مي کنم و مي بينم که چقدر درست و نا درست انجام داده ام و چقدر زياد بوده عادتهايم هم يکي يکي اضافه شده . انبار ، انبار
چند سال پيش بسياري از عادتهاي امروزم را نداشتم . مثلا عادت به ............... ، عادت به ............... ، حتي عادت به ............... نه نه اصلا نداشتم
اما حالا که به این سن رسیده ام مي بينم که چقدر عادت دارم !
چه زيادند اين تکرارها و شايد کم نباشند عادتهايي که ديگر عادت من نيستند . با مرور زمان ، انديشه و يا شايد جبر و خفقان !
امروزيک روز ديگر به مرگ نزديکتر شده ام
مرگي که شايد در دهي دوردست کنار کلبه اي زيبا ، يا در اطاقکي آجري در شهري سيماني و زشت و چه فرقي مي کند که کجا باشد ؟ هيچ
به هر حال هر وقت و هر جايي بميرم ، از بعد از اين حداقل چندین سال نفس کشيده ام ، چندین سال سال خنديده ام و ضجّه زده ام !
دورو برم را نگاهي مي اندازم، خنده ام ميگيرد از آناني که قرضي زنده اند و باز بدهي خود را فراموش مي کنند و باز هم دروغ ، پستي ، پر خوري ، ترس ، چاپلوسي و باز هم دروغ . اَه ه ه ه ه ه....!!! از بالاتر نگاه ميکنم و خدا را ميبينم که راضي از اين همه اسباب بازي که البته آفريده خود اويند. اسباب بازيهاي شکل در شکل ، عجيب و غريب !!!
در اين چندین سال چقدر اسباب بازي نما ديده ام ، چقدر اسباب بازي نماي تکراري چرا که تکرار زاييده قانون است و آفرينش و قانون برادرند و بدون هم غير ممکن. پس اسباب بازيها تکراري به دنيا مي آيند ، تکراري مي زيند و تکراري مي ميرند.چه در زمان حيات چه پس از مرگ ويا شايد هم گمنام مي زيند وگمنام مي ميرند و تکرار نمي شوند مانند لحظه ها ، روزها و ماهها که ديگر تکرار نخواهند شد !!
امرور تولدم هست،باز هم عادت جديد ديگر ، باز هم ديدن آدمهاي عجيب تر از امروز و بازهم ... تا وقتي که ... ساله شوم و تمام شوم....
پ.ن:امروز بیشتر دوستانم تماس گرفتند و تبريک گفتند،و من از همین جا از همه تشکر میکنم،حتی از آن هایی که سالی یک بار و موقع تولد یاد این میوفتن که شهاب هست،نفس می کشد،مگر چه میخواهم از آن ها؟ همین یاد ما را بس است !

