نویسنده :
شهاب - ساعت 17:8 روز جمعه 8 خرداد1388
...او در حاليکه قدم می زند جمله ی آخر من را اصلاح می کند:فرار نه.نجات!بايد بگی نجات از عذاب جهنم نه فرار!من می گويم:فقط يک اشتباه سهوی بود و ... ولی او منتظر تمام شدن حرف من نمی شود و با حالتی خشک تر از هميشه تر از من می پرسد:به نظر شما فرقی بين فرار و نجات نيست؟!...من می فهمم که هدف او تنها اصلاح اشتباه من نبوده.پس من هم می پرسم:شما به نجات اعتقاد داريد؟...او نگاهی به تابلو می اندازد و می گويد:نجات هميشه وجود داره.من بهش اعتقاد دارم...من می گويم:فرار هم وجود دارد! و او خيلی سريع جواب می دهد:ولی نه هميشه... و بحث را با گفتن يک جمله تمام می کند:شايد نشه فرار کرد ولی می شه نجات پيدا کرد حتی از عذابی مثل جهنم!
بعد می رود تا زير باران قدم بزند.