مرد سر زن داد زد.نمی دانست چگونه وارد خانه ی همسر سابقش شده. فقط می خواست بداند بچه هايش کجا هستند.زن روی کاناپه نشسته بود و گريه می کرد.مرد اين بار بلند تر داد زد:بچه های من کجان؟!...زن دست هايش را روی سرش گذاشت و بلندتر گريه کرد.مرد که حوصله اش از گريه ی بی امان زن سر رفته بود،سوالش را تکرار کرد:شنيدی چی گفتم لعنتی؟!بچه هام کجان؟...زن که صورتش خيس از اشک بود،روسری مشکی اش را از روی ميز برداشت و به طرف در رفت.مرد هم به دنبالش رفت و نعره زنان گفت:ازت شکايت می کنم.تو يه بلايی سرشون آوردی!...و جلوی در ايستاد.همينکه دستش را بلند کرد تا به صورت زن سيلی بزند،تلفن زنگ زد.زن در حاليکه سعی می کرد جلوی هق هقش را بگيرد،به تلفن جواب داد:نه...تا نيم ساعت ديگه اونجام...آره می تونم رانندگی کنم...اون مرد آشغال بود که هيچ وقت ياد نگرفت درست رانندگی کنه. ای کاش برای آخرين بار بچه هامو می ديدم...و گوشی را گذاشت.مرد بالای سر زن ايستاد و درحاليکه صدايش می لرزيد، گفت:چه بلايی سرشون اومده؟!...زن با بی تفاوتی از جايش بلند شد و قبل از اينکه مرد بتواند مانع رفتنش بشود،از خانه رفت بيرون.باران شديدی می آمد و زمين گلی شده بود.مرد دنبال زن دويد و فرياد زد:وايسا...اما زن قدم هايش را تندتر کرد و سوار ماشين شد.مرد هم خودش را به ماشين رساند.خواست دستگيره ی در بگيرد و زن را از ماشين پرت کند بيرون.اما نتوانست.دوباره سعی کرد.اما نمی توانست دستگيره را لمس کند.زن گاز داد و رفت.مرد با وحشت به زمين نگاه کرد.هيچ اثری از جای پايش نبود.تنها چيزی که ديده می شد،جای کفش های پاشنه بلند زن بود.رويش را به طرف خانه برگرداند.دو دختر بچه با موهای پريشان و در حاليکه لباسی شبيه به کفن پوشيده بودند،معصومانه به او نگاه می کردند...

