رفتن کار من بوده است...ماندن سخت و کسل کننده است....باید رفت تا شاید نفسی کشید...یا...نفسی برید...مهم نیست دیگر که کجایم در چه حالم...مهم این است زندگی همچنان ادامه دارد.......کاش اما زندگی ان گونه که باید برای همه باشد....زیبا...سبز و پر از عشق....کاش زندگی هیچ گاه روی دیگرش را به هیچکس نشان ندهد...مبادا که همه به فکر رفتن باشند...زخم هایم را به شما پیشکِش کردم ، آنها بهترین چیزی بودند که زندگی به من داده بود زیرا که هر کدام نشانهء گامی به پیش بودند .. افسوس که هدیه ام را پس دادید ..
نمیدانی اما....خدایان همهء آسمان های من بر خاک افتاده اند ..
خداحافظ....خداحافظ روزمرگی های کِش آمده ، خمیازه های جاوید .. خداحافظ فرداهای دیروز شده ، رفاقت های پیر ، دوستی های بیات که در هیچ قاب عکسی هم حتی جایی برای شما نیست .. خداحافظ شمای ناراستی که تنها راستی این روزهای خاکستری هستید .. روزهای سرمه ای شاید ..
همیشه به این فکر میکردم که اگر روزی نباشم کسی برایم دلتنگ می شود؟ کسی می گوید جای شهاب خالیست؟ ..یادش به خیر......اما همیشه بودم و جایم پر بود... در دسترس یودن همیشه اش خوب نیست...باید رفت بی ارتباط با هر کس و هر چیز...شاید این هم نوعی از زندگی باشد...تنها....تنهایی این بار بیشتر با من است...در وجودم احساسش می کنم....باید ساخت....سخت است....اما می گذرد....مهم هم همین است....و منتظر میمانم که شاید روزی دوباره از راه برسد و از ته دل نفسی بکشم و بگویم سلام.....من آمدم !
سایهء سکوت ،
بر سر کلمات ام
که هیج کدامشان را
تاب گفتن از بیدادت نبود ..
پایان !
رؤيا هر چقدر هم که رنگين باشد،روزی رنگ خواهد باخت و تسليم کابوس می شود...
هميشه به تو دروغ می گويد...هميشه ضعيف است...و گاهی هم احمق می شود!
و در آخر به تو خيانت خواهد کرد...
...و تو را با کابوس ها تنها خواهد گذاشت.
رؤيا عمری ندارد...

دست من اگر بود یکبار چند ثانیه زمان را نگه میداشتم
سه قدم میرفتم جلوتر از جایی که بودم
خودم را از دور نگاه میکردم
و بعد از اون تاریخ، همیشه از ترس خودم
ده قدم از جایی که بودم عقب تر قدم برمیداشتم
-
یکبار گفته بودم و خودم هم زیاد سر در نیاوردم که چرا
آدمهای دقیق، دقیقه ها رو دوست دارند
ولی آدمهای دقیقه ای، دقیق ها رو نه
حالا دست من بود یا ساعت خوابالوی وسط آریاشهر
یا ترافیک سه شنبه های پیاده روهای انقلاب که هر کی رو دوبار میبینی
یا کمبود دوربرگردان و پل هوایی و زیرگذر و رو گذر
شاید ٬
زندگی من ٬
قصه ای تکراری ست ٬
فصل هایش همه اندوه عمیق
عشق های ممنوع ٬
و همیشه
دیر رسیدن هایم به همانی که می دانم
همزاد من است .....
آخرین بار اما نگفتم فرصت ما کمتر از همیشه هست و حرفهای من بیشتر از آنکه در صفحه ی تنگ این
ساعت مچی لعنتی جا شود، نگفتم این میخواهد عادت باشد یا هر کلمه ی دیگری که با عین آغاز میشود
ومهم هم نیست و هر چه هست نباید تراژدی کشداری شود که نمایشنامه اش را فقط تا جایی نوشته اند که با
بالا رفتن پرده ها شروع شود و ادامه یابد و از آنجا به بعدش سردرگم باشد، نگفتم شاید من هم وقتی
حوصله ام سر میرفت چیزهایی مینوشتم و نوشتم - شاید تهوعات یک خودکار بیک- و دفتر چهل برگ
ارزان قیمتم را صفحه به صفحه کندم و در کشوی میزم انبار کردم و هیچوقت هم تحویلت ندادم، نگفتم که می
ترسیدم این کلمات عین دار، چیزی بیشتر از تعلق خاطر خشک و خالی و آزادی در عین تملک و .. نگفتم
من حتی شک دارم مطمئنت کنم آنقدر به خودم مطمئنم که پاکی ام را به رخت بکشم و بخواهم مطمئنم کنی
که مطمئنی به آنجایم رسانده ای که بگویم بعد از تو فقط مریم مقدس و بعد با سرخوشی بخندیم، نگفتم اگر
نامه ای بنویسم با همان برگهای دفتر چهل برگم و احساسم را بگنجانم لای خطوط آبی کمرنگش چیزی که
ردش را روی خطوط افقیش خواهی دید شاید اشک نباشد و تنها عرق دستم بوده باشد، نگفتم من سرگردانی
بین دوست داشتن و عشق و اینکه کدامیک والاتر است و جملات شریعتی را به بازی گرفتن و ادا در آوردن
را بلد نیستم و شریعتی هم اگر حرفی زد به من و ما تعمیمش نده، نگفتم از وقتی فهمیدم پری های دریای
افسانه ها فقط گونه ای ماهی بی ریخت و حقیر بودند و خطای دید ملوانان پری شان کرده دیگر نباید روی
من تک سوار شنل پوش قصه ها هم حساب کنی که میترسم آن هم بادیه گردانی شترسوار و راهزن از آب
دربیایند، نگفتم وقتی سکوت میکنم معنیش این نبود که دقایق را برای به مسلخ فرستادن میخواهم، که فقط
میخواستم کنجکاوی ام را ارضا کنم و ببینم تو وقتی ساکتی و فقط نگاه میکنی چه شکلی میشوی، نگفتم
روزهایی بود که سقف بالای سرم وقتی با جیپسی کینگهای عصرانه و ابری من همراه میشد مثل چراغهایی
که زیاد روشن بمانند و بالایشان سیاه شده باشد از نگاههای خیره ی من سیاهی میگرفت، نگفتم دوران
کدام حرفها گذشته و اکنون دوران کدام حرفهاست و اصلا حرف چه و دوران چه و شعار چه و اصلا" همه
را نباید در یک ترازو سنجید، نگفتم ترس من اینست که نقش روی سیمان-که تو مرا به سیمانی بودن متهم
میکردی- وقتی خشک شد دیگر نابودی نمیگیرد و تو شوخی ام را شوخی گرفتی و نفهمیدی روی سیمان
نباید به شوخی حکاکی کرد، نگفتم شبهای سرد را با قهوه سر کردم تا بیدار بمانم و چیزی بنویسم - و در
کشوی میزم انبار کنم- و وقتی شکوفه ها میریزند پاهایم را به قدم زدن وانداشتم و آه نکشیدم -هیچکدام را
نکردم-، نگفتم از اینها که بگذریم همیشه مسائل مهمتری در زندگی وجود دارند که ندارند تا صورت مسئله
مان را پاک کنم و تو نفهمی من در این خود درگیریها - چه بسا خود درد گیری ها- ی خود ساخته کم
میاورم، نگفتم کلمه به کلمه ی حرفهایت را میفهمیدم و هیچوقت نتوانستم کلمه ای از حرفهایم را درست
بفهمانمت و من به همین هم راضی بودم که یک نفر هست که حرفهایم را درست نمی فهمد ، و بعد از همه ی
کلماتی که جوهری کردم... نگفتم دستهایت را به من بسپار و منتظر باش تا ببینی جمع دو تا سی و هفت
درجه چیزی میشود سه هزار درجه بیشتر از هفتاد و چهار درجه ی این سانتیگرادهای بی احساس ،نگفتم،
نگفتم و نگفتم...
دست راست سرمازده م را - با همان رد جوهر خودکار بیک رویش- گذاشتم روی پیشانی و باز سکوت
کردم...آخرین سکوتم را تا ببینم یک نفر که میگوید خداحافظ شاید تا همیشه و دیگری فقط سکوت میکند چه
شکلی میشود...
...
یه کاغذ مچاله شده کنار سطل آشغال گوشه اتاق!
توش یه غزل عاشقانه است!
یه غزل نیمه تموم!
نیمه های غزل ،شاعر، قافیه ها رو گم کرد!.........
...
یه کاغذ مچاله شده با یه غزل ناتموم توی دلش!

خیابونهای پر ترافیک شلوغی
که پلیس ندارند
کوچه های دنج خاطره انگیزی که
...هیچی
-
آلرژی
-
باید روی دفتر نُتهای سکوت خود
عکس آکاردئونی بکشم
اینجا ساعتها میچرخند ولی از راست به چپ
حوصله ای اگر مانده بود
حتما" سر میرفت
بی مزه میشد دقیقه ها
مثل باقالی پلو بدون ماست ، مثل آلبالو بدون کرم
و مثل تو
وقتی روسریتو باد نمی بُرد

جلوی دبیرستان قدیمیم خاطره ها رو با دور تند مرور میکنم. اون روز که من و حامد میکوبیدیم روی میز و میثم و سعید میرقصیدند و آقای محمدی - ناظم- اجل معلق شد و اومد تو و تاکسیدرمی مون کرد یا اون روز که بهادری سوسک انداخت تو کیف دبیر زبان فارسی - پیر، کچل، بدعنق- و اون هم خیلی ریلکس برش داشت و گذاشت کنار میز
یا سهیلی -دبیر کوتوله ی آمادگی دفاعی - که بچه ها تخته پاک کن رو گذاشتند بالای تخته و از اون به بعد همیشه باخودش تخته پاک کن میاورد یا مدیره وقتی احسان رو با الناز دید و پوستشو کند، من وقت امتحانی که دفترم باز بود و دبیر تپل هندسه اومد کنارم ایستاد و چیزی نفهمید... یادش بخیر.
زنبورا خيلی احمقن.با اينکه می دونن اگه آدمو نيش بزنن،بعدش می ميرن ولی بازم می خوان هر جور شده به طرف مقابلشون نيش بزنن.اونا حاضرن جونشونو فدای نفرتشون کنن.
خيلی از ادما هم به احمقی زنبوران.همش با زبونشون نيش می زنن.ولی به اين فکر نمی کنن که با اين نيش زدن،خودشونو تو ذهن طرفشون می کشن..از آدمايی که نيش می زنن،بدم می ياد.چون بعد از نيششون واسه هميشه از ذهنم پاک می شن يا بهتر بگم می ميرن!مثل يک زنبور.
تابستان است و هوا گرم.مردم کلافه اند و از گرما شکايت می کنند.ولی من از سرما نمی توانم از تختخواب خارج شوم.پتوی پنبه ايم را تا چانه ام بالا می کشم.ولی باز هم اين سرماست که بر من غلبه می کند و مرا می لرزاند.می گويند:از کم غذاييست...ولی نمی دانند کار من از کم غذايی هم گذشته و مدتهاست که لب به غذا نزده ام...هوا سرد است و هوايی که از پنجره ی باز اتاقم می آيد،هوا را سردتر می کند...صدای رهگذری که از کوچه می گذرد،به گوش می رسد:عجب هوای گرميه،معلوم نيست مرداد و شهريور قرار چی بشه!...ولی او نمی داند که من زير پتو دارم از سرما می لرزم.می خواهم بلند شوم و با خوردن چای جوشيده،اما گرم با سرما دست و پنجه نرم کنم.ولی بدنم يارای حرکت ندارد.دندان هايم به هم می خورند ولی من صدای برخوردشان را نمی شنوم.فقط با صدای گرفته ای می گويم سرده.صدای خود را هم نمی شنوم.
در با شتاب باز می شود.دونفر وارد اتاق می شوند و جسد را صدا می کنند.جسد جواب نمی دهد.مشکوک می شوند و با احتياط نزدیکش می روند.نبضش را می گيرند...
ــ بدنش سرد سرده.مُرده!
بعضی از آرزوها محکومند به محال بودن.
و بعضی ديگر يا به مردن محکومند و یا به فراموش شدن.
حکم قطعی از مدت ها پيش صادر شده.
محکومين راه نجاتی ندارند.
...
اون اوايل که بينشون يه ديوار بود،همش تو فکر اين بودن که يه جوری اين ديوارُ بردارن...ولی حالا که ديوار بينشون نيست ديگه حتی به خودشونم فکر نمی کنن...اخه فقط می خواستن بفهمن پشت ديوار چی می گذره!...
انسان ها افتاده بودند جان هم.خدا یک دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و با دست دیگرش چنگ زده بود به جام.حماقت این مخلوقات برایش مهم نبود ولی انسان ها حسابی حوصله اش را سر برده بودند...شیطان حرفی نمی زد.نشسته بود کنار خدا و زیر چشمی نگاهش می کرد.یک چشمش به جنایت انسان ها بود و چشم دیگرش به چهره ی خسته ی خدا....حوصله ی او هم سر رفته بود.بازی آفرینش و تقدیر،برای هردوشان کسل کننده شده بود و تکراری.دیگر هیچ انسانی هیچ کدامشان را سرگرم نمی کرد.شیطان جامش را پر کرد و خدا خمیازه ای طولانی کشید... و باز هم، با بی حوصلگی زل زدند به زمین.
کمی بعد،خدا سراغ اسرافیل را از شیطان گرفت...

به کفش هايم نگاه می کنم.آنها هم خسته اند و مدام شکايت می کنند.برای اينکه بقيه ی راه را بيايند بهشان اميد بيهوده می دهم:می شورمتان.پوزخندی تحويلم می دهند و با نااميدی می گويند:و باز هم کثيفمان می کنی...می رسيم بر سر دوراهی.هر دو راه غلط اند.نه جايی برای توقف است و نه انگيزه ای برای بازگشت و شروع دوباره.به دنبال راه سوم می گردم اما هيچ جاده ی ديگری نيست...چپ يا راست؟...از کفش هايم می پرسم.آنها جواب نمی دهند.چون کفش حرف نمی زند.بايد انتخاب کرد.عقلم ساکت است و دلم چيزی نمی گويد...غلط با غلط چه فرقی دارد؟....خسته و لرزان قدم در يکی از جاده ها می گذارم.همه چيز تمام می شود...

امروز یک روز عادی است، آفتاب داغ است و درختها زیر دست بادهای گرم تکان میخورند.آخرین ماه از بهار،خرداد، یک روز معمولی مثل بقیهی روزها،انسان ها برای فرار ار گرما به هر سو در حال حرکتن، مثل هر روز گرم دیگری،روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد.
پیامهای تبریکی که از دوستان آشنا و نا آشنا گرفتهام، تلفنهایی که از راههای دور و نزدیک به من شده است به من یک حس خوب دادهاند و وقتی میبینم دوستان زیادی دارم که مرا از صمیم قلب دوست دارند در دلم ذوق میکنم.چه احساس زیبایست اینکه بدانی هنوز در ذهن دیگران هستی !
گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر. فقط این سالگردها را جشن میگیریم تا شاید بهانهای پیدا شود برای انکه بگوییم هستیم زندگی میکنیم؛میان مردم !
چه خوب که امروز تنهاي تنهايم مثل بقيه روزها
ديروزم ، امروزم و تنهاييم را قاب مي گيرم و به آن نگاه مي کنم
از تنهايي تا تنهايي از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ
امروز یک سال بزرگتر شده ام !
این قافله عمر عجب میگذرد !!!
و هنوز تنها نشسته ام ، در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه ، محصورشده !
رگهاي متورم شده ام را نظاره مي کنم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا ، همه جا را خوب نگاه می کنم
و بار ديگر ياد گذشته ها مي افتم از اولين تصوّرها و تصويرهاي بي کلام سه يا چهار سالگي،سن هفت سالگی،خانم بنایی،درد خط کش،ذوق نمره ی بیست،کادوی تولد،شمع های روی کیک،آرزو های خوب کردن فوت کردن شمع به امید براورده شدن همه آن آرزوها که امروز شاید به بعضی هاش رسیدم و به بعضی هاش...همه این ها مانند فیلمی که هزاران بار دیده باشم از جلوی چشمم میگذرند !
و چه کسان بسياري که در اين سال ها ديده ام ، چه دوستان نزديک و همساني و چه انسانهاي دور و غريبي از من،آدم های خوب، ادم های بد،کسانی که در زندگیم آمدند، بی صدا رفتن و خاطراتی گذاشتن برای یاد آوری آن روزها،و کساني که دوستشان داشته و دارم که ديگر نيستند و من دلم برايشان تنگ مي شود خيلي زياد.امروز به آدم هایی فکر میکنم که دیروز بودند و تولدم را تبریک میگفتند...و دیگر نیستند...به کسانی فکر میکنم که امسال برای اولین بار تولدم را تبریک گفتند......شاید هم برای آخرین بار !
و چقدر عاشق شده ام ، به خدا فکر کرده ام ، شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده ،فکر کرده ام ، اشک ريخته ام و غصه خورده ام
و حالا همه اين تاريخ را نگاه مي کنم همه اين توشه را که بنظرم هيچگاه کوتاه نيامده است به گذشته نگاه مي کنم و مي بينم که چقدر درست و نا درست انجام داده ام و چقدر زياد بوده عادتهايم هم يکي يکي اضافه شده . انبار ، انبار
چند سال پيش بسياري از عادتهاي امروزم را نداشتم . مثلا عادت به ............... ، عادت به ............... ، حتي عادت به ............... نه نه اصلا نداشتم
اما حالا که به این سن رسیده ام مي بينم که چقدر عادت دارم !
چه زيادند اين تکرارها و شايد کم نباشند عادتهايي که ديگر عادت من نيستند . با مرور زمان ، انديشه و يا شايد جبر و خفقان !
امروزيک روز ديگر به مرگ نزديکتر شده ام
مرگي که شايد در دهي دوردست کنار کلبه اي زيبا ، يا در اطاقکي آجري در شهري سيماني و زشت و چه فرقي مي کند که کجا باشد ؟ هيچ
به هر حال هر وقت و هر جايي بميرم ، از بعد از اين حداقل چندین سال نفس کشيده ام ، چندین سال سال خنديده ام و ضجّه زده ام !
دورو برم را نگاهي مي اندازم، خنده ام ميگيرد از آناني که قرضي زنده اند و باز بدهي خود را فراموش مي کنند و باز هم دروغ ، پستي ، پر خوري ، ترس ، چاپلوسي و باز هم دروغ . اَه ه ه ه ه ه....!!! از بالاتر نگاه ميکنم و خدا را ميبينم که راضي از اين همه اسباب بازي که البته آفريده خود اويند. اسباب بازيهاي شکل در شکل ، عجيب و غريب !!!
در اين چندین سال چقدر اسباب بازي نما ديده ام ، چقدر اسباب بازي نماي تکراري چرا که تکرار زاييده قانون است و آفرينش و قانون برادرند و بدون هم غير ممکن. پس اسباب بازيها تکراري به دنيا مي آيند ، تکراري مي زيند و تکراري مي ميرند.چه در زمان حيات چه پس از مرگ ويا شايد هم گمنام مي زيند وگمنام مي ميرند و تکرار نمي شوند مانند لحظه ها ، روزها و ماهها که ديگر تکرار نخواهند شد !!
امرور تولدم هست،باز هم عادت جديد ديگر ، باز هم ديدن آدمهاي عجيب تر از امروز و بازهم ... تا وقتي که ... ساله شوم و تمام شوم....
پ.ن:امروز بیشتر دوستانم تماس گرفتند و تبريک گفتند،و من از همین جا از همه تشکر میکنم،حتی از آن هایی که سالی یک بار و موقع تولد یاد این میوفتن که شهاب هست،نفس می کشد،مگر چه میخواهم از آن ها؟ همین یاد ما را بس است !
آدما هر کدوم چهره های مختلفی دارن.خيلياشونم چهره ی ظاهرشون با چهره ی درونشون فرق می کنه کمتر کسی رو می شه پيدا کردظاهر و باطنش يکی باشه...
...و جبران در مورد تفاوت چهره ی درون و ظاهر چقدر قشنگ می گه:
من چهره ی پيری ديده ام پوشيده از خط هيچ،و چهره ی صاف جوانی که همه چيز بر آن حک شده بود...
هميشه نمی شه به ظاهر اعتماد کرد...انسان اگه بخواد می تونه موجودی باشه که ذاتش با اونچه که نشون می ده فرقی نداشته باشه!


...او در حاليکه قدم می زند جمله ی آخر من را اصلاح می کند:فرار نه.نجات!بايد بگی نجات از عذاب جهنم نه فرار!من می گويم:فقط يک اشتباه سهوی بود و ... ولی او منتظر تمام شدن حرف من نمی شود و با حالتی خشک تر از هميشه تر از من می پرسد:به نظر شما فرقی بين فرار و نجات نيست؟!...من می فهمم که هدف او تنها اصلاح اشتباه من نبوده.پس من هم می پرسم:شما به نجات اعتقاد داريد؟...او نگاهی به تابلو می اندازد و می گويد:نجات هميشه وجود داره.من بهش اعتقاد دارم...من می گويم:فرار هم وجود دارد! و او خيلی سريع جواب می دهد:ولی نه هميشه... و بحث را با گفتن يک جمله تمام می کند:شايد نشه فرار کرد ولی می شه نجات پيدا کرد حتی از عذابی مثل جهنم!
بعد می رود تا زير باران قدم بزند.

میگن ماهی بدون آب میمیره...آب برای ماهی یعنی زندگی!
توی یه رودخونه پر از آب یه ماهی مرده دیدم!
یه مرده میون یه عالمه زندگی!
مرد سر زن داد زد.نمی دانست چگونه وارد خانه ی همسر سابقش شده. فقط می خواست بداند بچه هايش کجا هستند.زن روی کاناپه نشسته بود و گريه می کرد.مرد اين بار بلند تر داد زد:بچه های من کجان؟!...زن دست هايش را روی سرش گذاشت و بلندتر گريه کرد.مرد که حوصله اش از گريه ی بی امان زن سر رفته بود،سوالش را تکرار کرد:شنيدی چی گفتم لعنتی؟!بچه هام کجان؟...زن که صورتش خيس از اشک بود،روسری مشکی اش را از روی ميز برداشت و به طرف در رفت.مرد هم به دنبالش رفت و نعره زنان گفت:ازت شکايت می کنم.تو يه بلايی سرشون آوردی!...و جلوی در ايستاد.همينکه دستش را بلند کرد تا به صورت زن سيلی بزند،تلفن زنگ زد.زن در حاليکه سعی می کرد جلوی هق هقش را بگيرد،به تلفن جواب داد:نه...تا نيم ساعت ديگه اونجام...آره می تونم رانندگی کنم...اون مرد آشغال بود که هيچ وقت ياد نگرفت درست رانندگی کنه. ای کاش برای آخرين بار بچه هامو می ديدم...و گوشی را گذاشت.مرد بالای سر زن ايستاد و درحاليکه صدايش می لرزيد، گفت:چه بلايی سرشون اومده؟!...زن با بی تفاوتی از جايش بلند شد و قبل از اينکه مرد بتواند مانع رفتنش بشود،از خانه رفت بيرون.باران شديدی می آمد و زمين گلی شده بود.مرد دنبال زن دويد و فرياد زد:وايسا...اما زن قدم هايش را تندتر کرد و سوار ماشين شد.مرد هم خودش را به ماشين رساند.خواست دستگيره ی در بگيرد و زن را از ماشين پرت کند بيرون.اما نتوانست.دوباره سعی کرد.اما نمی توانست دستگيره را لمس کند.زن گاز داد و رفت.مرد با وحشت به زمين نگاه کرد.هيچ اثری از جای پايش نبود.تنها چيزی که ديده می شد،جای کفش های پاشنه بلند زن بود.رويش را به طرف خانه برگرداند.دو دختر بچه با موهای پريشان و در حاليکه لباسی شبيه به کفن پوشيده بودند،معصومانه به او نگاه می کردند...
بدرقه ی مسافر سخت است و تلخ!
هر چند بدانی راهی جايی،بهتر از جای اکنونش می شود...
چرا؟
نمیدونم...
عجب روزایی هست !

"سلام بابا من خوبم ...امیدوارم تو هم خوب باشی"
کاش میدانستی چقـدر دلم برای نوشتن همین جمله ی ساده تنگ است .
کاش میدانستی چه آرامشی در دل پر اضطرابم جوانه میزد وقتی برایت از کودکانه ترین احساس های زندگی ام مینوشتم ...و حالا قلم در دستهام میخشکد ...نمیخواهم بنویسم ...اصلا نمیخواهم بگویم ...این روزا بودنت را کم دارم....وجودت را....
می دانی دوستت دارم. دلم می خواهد این را بدانی. همیشه دوستت داشتم حتی وقتی نتوانستم باهات درست حرف بزنم....
پدر...پدر...مگر دعاهای تو پشت و پناهم نبود؟ چه شد که خدا صدایم را نشنید؟ چه شد که دستهایم را رها کرد؟حتی لحظه اش هم یک عمر بود...
فکر میکنم این روزها از همیشه بهتری...میدانم دیگر از دردهای بی امان هم خبری نیست...آرام و بیصدا خوابیده ای وشاید از بالا به بازی آدمکها میخندی...و شاید انتظار میکشی...
میبینی ام ؟ این پایین نشسته ام ...حالا چند قدم به خدا نزدیک تری ...صدای تورا میشنود...بگو دستهایم را رها نکند ...حتی برای لحظه ای ...
پ.ن: کوله ام سنگین و دلم غمگین است …اما تو دلواپس نباش !
مرثيه ای خوانده می شود و کسی در دستان من جان می دهد.
سياه پوشانی که بالای سر من و جسد ايستاده اند،شيون می کنند...
نفس های آخر، به سختی جا می رود.
سياهپوشان به زمين می افتند.
ديگر کسی در دستان من جان نمی دهد.او مرده.
خیلی شبیه تو بود...
حتی صدایش...
و لحن حرف زدنش...
با این حال وقتی آدرس پرسید،
بی تفاوت تر از همیشه گفتم:نمی دونم!
پ.ن:اگر روزی مردم،پشت سرم بگویید:خدا بیامرز از بیماری بی تفاوتی رنج زیادی می برد که البته
ریشه ی این بیماری برمی گشت به مرض بی انگیزگی اش،که هرگز درمان نشد!...
با سينی کافه گلاسه اومد طرفم.روشو با يه قرص شکلاتی تزيين کرده بود. گفتم اگه برندارم ناراحت می شه...يکم ازش خوردم.مزش يه جوری بود.ولی به خودم اجازه ندادم بد فکر کنم.چشامو بستم و با خودم فکر کردم که انقد بد شدم که فکر می کنم مزه ها هم مث خودمن!
وقتی تا آخرشو خوردم،فهميدم شيری که توش ريخته بودن،فاسد بوده.البته قصدی نبود.
ولی عبرت گرفتم که گاهی لازمه آدم مشکوک و بدبين باشه حتی به کافه گلاسه!
گام اول:عکس خودش را در آب ديد و عاشقش شد...
گام دوم: خودش را در آب انداخت...
و سرانجام در گام سوم خفه شد!

حال تهوع دارم.به ديوار نگاه می کنم،حالم بدتر می شود....
فکری به ذهنم می رسد.خودم را می کوبم به ديوار.مغزم متلاشی می شود....
و من بالاخره آرام می گيرم.

خش!...
يک برگ خشک و مرده...
هيچی نيستم.
..............
وقتی که دلتگ می شم و
همراه تنهایی می رم،
داغ دلم تازه می شه
زمزمه های خوندنم
وسوسه های موندم
با تو هم اندازه می شه
قد هزارتا پنجره
تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم؟
نمی دونم، نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من، طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه
حالا که دلتنگی داره
رفیق تنهاییم می شه
کوچه ها نارفیق شدن
حالا که می خوان شب و روز
به هم دیگه دروغ بگن
ساعت ها هم دقیق شدن
پ.ن:همین....!!!
يا سياه باشد،
يا سفيد...
خاکستری،دردی از دردها دوا نمی کند.
طبيعت هميشه بهانه س دوست نداشته ی من...
اصل کار جای ديگه س!
-پس اين مرز جنون کجاست؟
يک نفر از دور فرياد می زند:
- ممکن است هيچ وقت نرسيد!زير لب می گويیم:به درک!
دوباره فرياد می زند:اگه نرسيديد؟
جان هايمان را می کنيم و به طرفش پرت می کنيم بی آنکه اطمينان داشته باشم،
جانها به هدف می خورند!
تو صدای خنده ی شاپرک ها را شنيده ای؟
گاهی به تو می خندند.
می گويند: نابينایی به از ناشنوايی!
سرنوشت همه نقطه ی عطف نابودی است..
ولی رسيدن به ته خط است که هميشه فرق دارد...
و هر کس به شيوه ی خودش،بودش را نابود می کند!
پ.ن۱:هی!هنوز اونجايی؟!...
پ.ن۲:می گويد:برو ببين به کجا می رسی!...
اين روزها،
آنچه که بايد باشد،نيست...
و حيات،
تنوعی شده محض تهوع!
بااين همه هنوز هم موبد با خود زمزمه می کند:
تاريده بادتيرگی تيره گون تاريکی از تاريخانه ی تن...
يک فانوس خريدم ؛
ولی با شمع روشن می شود!
صورت نداشت...
نقاب می زد که شبه صورتی برای خودش داشته باشد!
حکايتش مثل همانی است که سيگاری شد تا لاغر شود.
نقاب...
من يک فانوس می خواهم که نفتی باشد.

مثل هميشه من بدون اينکه خودم بخواهم،به همان اتاق بدون پنجره احضار می شوم.وقتم را زياد تلف می کنند.عصبانی می شوم و مجله ها و ورق های روی ميزشان رابه هم می ريزم و به اين فکر می کنم که چطور با هزار بدختی روحی را احضار می کنند و به اين راحتی وقت کشی می کنند.نيم ساعت سرگردان ترم می کنند...بعد از نيم ساعت فقط پنج دقيقه ازم سوال هايشان را می پرسند.من هم بدون توجه به حقيقت يا منطق،هر چه دلم بخواهد جواب می دهم تا آنها باشند و بدقولی نکنند.بعد از يک ربع می گويم که بايد جای ديگری ظاهر شوم.آنها هم قبول می کنند و من هم غيب می شوم...
انتهای کوچه آتش بزرگی برپا کرده اند.افرادی که دور آتش جمع شده اند،به نوبت خودشان را درون آتش پرت می کنند تا بسوزند.من هم گوشه ای ايستاده ام و نگاه می کنم.همان موقع، کسی که چهره اش در دود مبهم است،در گوشم زمزمه می کند:
-داری به همون جريانی که قبلآ بهت گفتم نزديک می شی...
من که انتظار شنيدنش را نداشتم،هيجان زده می شوم و با خوشحالی می گويم:چه زود!
ولی او حرفم را نمی شنود.چون توجهش به آتش بازی جلب شده...
چند نفر از جلويم رد می شوند و به سمت آتش می دوند.آنها خودشان را درون آتش می اندازند.بقيه هم آنها را تشويق می کنند و برايشان هورا می کشند.
من هم می روم خانه تا جشن بگيرم و برای خودم هورا بکشم...
خوشحالی نه چندان کاذب...
موسيقی های جديد،
آدم های جديد،
و شخصيتی که پوست انداخته...
سخت نگير رفيق!

دوره ی پرسه های بی هدف،کورسوی شمع ها و قهوه های تلخ هم به سر آمد.
هی تو!
وقتی برگردی،هيچ چيز سر جايش نيست.
شايد قصرهايم ويران شده باشند،
شايد هم قصر ديگری ساخته باشم...
مرزی بين اين دو وجود ندارد!
وارد اتاق شدم.رنگ ديوارای اتاق خاکستری بود.اتاق کوچيکی بود که انتهاش يه پنجره ی بزرگ قرار داشت.پنجره با پرده ی ضخيمی پوشونده شده بودو نور خورشيد به سختی ازش می گذشت.يه ميز قهوه ای سوخته پشت به پنجره گذاشته شده بود که روش پر از طومار و کاغذ بود.يه مرد ميانسال پشت ميز نشسته بود که بی اندازه عبوس به نظر می يومد.مرد سرشو روی طومار بلندی خم کرده بود .طومار بلنديش تا پايين پاش می رسيد.اون اصلآ متوجه حضور من نشد.گلومو صاف کردم و گفتم:«ببخشيد...»ولی اون بدون اينکه از کارش دست بکشه،در حاليکه نگاهش رو طومار بود،با صدای بمی گفت«اينجا چي مي خواي؟»...از لحن حرف زدنش خوشم نيومد.شايد انتظار برخورد مؤدبانه تر داشتم.به روی خودم نياوردم و گفتم:‹‹من اومدم اينجا که برم اون دنيا››..قلم مرد لحظه ای روی طومار ثابت موند ولی دوباره شروع کرد به نوشتن.منتظر شدم تا حرفی بزنه ولی انگار يادش رفته بود که من اونجا وايسادم.حدود پنج دقيقه همينجوری سپری شد.بعدش طومارو گذاشت کنار و بی مقدمه،با همون صدای بم گفت:‹‹چجوری می خوای بری،اونجا؟››...جواب دادم:‹‹اگه می دونستم که اينجا نمی يومدم.››بلافاصله گفت:‹‹پس از معصيت می ترسی››...نمی دونستم چی بگم.معنی جمله شو نفهميدم.ولی برام مهم نبود...گفت:‹‹تو واقعآ ديوونه ای که می خوای بری اون دنيا.ولی باشه کمکت می کنم.››يه چيزی که خيلی متعجم می کرد اين بود که اين دنيا يه ريتم خاصی داشت وبعضی از حالات و صداها و حتی جمله ها بود که عينآ تکرار می شد.مثل صدای خنده!حوصله ی سوال کردن نداشتم.ديگه خسته شده بودم.همون لحظه مرد عبوس قهقهه ای زد.صداش ناخوشايند بود و انگار که فکرمو خونده بود.گفت:تو هيچی نفهميدی!... همون لحظه يه شکلات با بسته بندی بنفش از جيبش دراورد.اين همون شکلاتی بود که واسه دوستم خريده بودم.شکلاتو روی ميز گذاشت و گفت:‹‹دوستت شکلاتو نخورد چون فراموش کرده بودی پولشو بدی ولی مطمئن بود که شکلاتش خالصه چون زن مغازه دار بهت گفته بود که جز اين شکلات چيز ديگه ای نداره که بهت بده››...این چه ربطی به بحث ما داشت.احساس می کردم عقلم از دست دادم.من داشتم وقتمو تلف می کردم.شايد ديوونه ها هم همين احساسو دارن...تو همين فکر بودم که گفت:‹‹چرا خودتو تو اون آينه ها نديدی؟››..ياد نوشته ی روی سردر مغازه افتادم: «من در آينه کی هستم؟(خود واقعی را در آينه های ما ببينيد!)»...راستی چرا؟مگه چی می شد؟عجب کار احمقانه ای کرده بودم.جوابی نداشتم بهش بدم.فقط سکوت کردم.راس می گفت.اصلآ همه ی مردم اينجا،علاوه بر عجيبيشون راس می گفتن.گفتم:‹‹می خوام برم اون دنيا!می تونم برم يا نه؟››...خيلی سريع جواب داد:‹‹البته!..سه شماره بيشتر طول نمی کشه.››کشوی ميزشو باز کرد و يه اسلحه ی سياه بيرون اورد و به طرفم نشونه گرفت.‹‹يک››...گلوم خشک شده بود.شايد از ترس بود.دو شماره واسه فرار وقت داشتم.به طرف در برگشتم و خواستم بازش کنم ولی فقل شده بود‹‹دو››...يه شماره ديگه مونده.دوست داشتم همون جا می موندم.می خواستم پول شکلاتو بدم،می خواستم خودمو تو اينه ببينم ولی حيف که ديگه همه چی تموم شده بود...‹‹سه››..بنگ...تق تق...صدای صدای شليک به صداي كوبيدن در ختم شد.همون لحظه صدای مادرمو شنيدم که از پشت در با نگرانی می پرسيد:‹‹تو هنوز اونجايی؟››...شير آب باز مونده بود و همراه با کف از وان حموم سرازير می شد.دور و برمو بخار و حباب پر كرده بود و من مات و مبهوت بهشون نگاه مي كردم.
پايان...
از هتل اومديم بيرون.چقدر عجيب بود.خيابون خيلی شلوغ شده بود.انگار همه ی مردم تو يه ساعت،با هم ريخته بودن تو شهر.همشون می خنديدن و قهقهه می زدن.صداشون ناخوشايند بود.يکم که بيشتر به اطرافم توجه کردم،فهميدم که فقط دوست من نيست که ديوونه س بلکه تموم مردم اين شهر ديوونه ن!از اطرافم می ترسيدم.يعنی می شه برم اون دنيا يا انقدر اينجا می مونم تا مث اينا ديوونه می شم؟همينجور که تو پياده رو داشتيم راه می رفتيم،يه مغازه که اون طرف خيابون بود،توجهمو جلب کرد.آدمايي که ازش بيرون می يومدن برعکس بقيه ی مردم که قاه قاه می خنديدن،پريشون بودن وبعضی هاشونم با صدای بلند زار زار گريه می کردن.فقط يه تعداد معدودش بودن که می خنديدن.صداشون ناخوشايند بود.يکم که دقت کردم ديدم اونجا يه مغازه ی آينه فروشيه.رو قسمت سردر مغازه نوشته شده بود:
«من در آينه کی هستم؟(خود واقعی را در آينه های ما ببينيد!)»
تازه فهميدم چرا اون ادما انقدر گرفته و گريون بودن.دوست نداشتم حتی يه لحظه به اون مغازه نگاه کنم.شايد می ترسيدم.تازه معنی ترس رو درک کردم.تازه فهميدم از خودم می ترسم.خدايا!اين يه امتحانه يا شکنجه س؟نمی خوام اينجا بمونم.منو برگردون اون دنيا.دوستم،وقتی عجز و ترس رو تو چهرم ديد خنديد.صداش ناخوشايند بود.شايد به نظرش ترس از خود مسخره می يومد!ديگه عصبی شده بودم.دستم يخ کرده بود.همون لحظه از کنار يه کوچه ی خلوت که بن بست بود گذشتيم.يه لحظه نفهميدم چی شده که محکم دستشو کشيدم و تو اون کوچه هلش دادم.بايد تکليفمو روشن می کردم.يا من ديوونه م يا اون...سرش داد زدم:«اعصابمو خورد کردی!تو ديوونه ای!»...با خنده گفت:«اتفاقآ من می خواستم همينو بگم،تو چرا ديوونه شدی؟!»
خواستم يه جواب دندون شکن بهش بدم،ولی هيچ صدايی از گلوم خارج نشد.راست می گفت.اون همون قدر واسه من عجيبه که من واسه اون عجيبم.فهميدم که تو دنيای اونا من يه ديوونه محسوب می شم....صدامو اوردم پايين و گفتم:«ببين!من هزارتا کار نيمه تموم دارم که بايد انجام بدم.من بايد برم اون دنيا.تو جايي يا کسی رو می شناسی که منو برگردونه؟»...يه قهقهه از تمسخر زد و گفت:«تو واقعآ ديوونه ای که می خوای بری اون دنيا.ولی باشه کمکت می کنم.دنبالم بيا»...دنبالش راه افتادم.به زحمت راهمونو از بين جمعيت باز می کرديم.آخه داشتيم در خلاف جهت مردم حرکت می کرديم.بعد از کلی پياده روی به يه ساختمون بزرگ رسيديم.ديوارای ساختمون مرمرين بود و از تعداد پنجره های نيمه بازش می شد حدس زد که ساختمون مجلليه.اطرافمو نگاه کردم.هياهوی مردم به طور باور نکردنی فروکش کرده بود.خيابون خلوت و ساکت بود.حتی بهترين دوستم هم منو تنها گذاشته بود.يعنی برگشته بود هتل؟اونم به اين سرعت؟مردم چی شده بودن؟حسابی قاطی کرده بودم.چاره ای نداشتم.از پله های ساختمون بالا رفتم.در ورودی رو باز کردم و رفتم تو.در بلافاصله پس از ورودم،با صدای مهيبی بسته شد.صداش ناخوشايند بود.کل اون ساختمون مجلل تو يه راهروی کوتاه خلاصه می شد که به يه در بزرگ بنفش ختم می شد.چقدر عجيب!اون همه شکوه کجا رفته بود؟راهرو با نور مشعل های نيمه جان روشن شده بود.هيچ کس جز من تو راهرو نبود.صدای پام منعکس می شد.صداش ناخوشايند بود.به در بنفش که تو نور مشعل ها سايه روشن شده بود،نزديک شدم.دستگيرشو پيچوندم و درو باز کردم.
ادامه دارد...

همه چی از اونجا شروع شد که با تمام وجود و از ته دل آرزو کردم که تو يه دنيای ديگه باشم که همه چيزش با اين دنيای لعنتی فرق کنه.در عرض يه چشم به هم زدن ديدم تو يه خيابون خيلی قديمی که فقط تو فيلمای وسترن ديده بودم،رو به رو ی يه هتل متروک ايستادم.يه چمدون قهوه ای کهنه دستم گرفته بودم.خيابون خيلی خلوت بود و کفپوش خيابون انقد که خاک آلود بود،ديده نمی شد.وارد هتل شدم.عجيب بود...هيچ کس تو هتل نبود.هر چی داد زدم،ديدم کسی نيست که يه دفعه ديدم از طبقه ی بالا صدای قهقهه می ياد.صداش ناخوشايند بود.از پله های خاک گرفته بالا رفتم.پله هاش انقد کهنه بود که هر لحظه منتظر بودم زير پام خالی شه و برم تو زمين.وقتی به طبقه ی دوم رسيدم،دوستمو ديدم که دم در يکی از اتاقا وايساده و داره می خنده.با اينکه خيلی باهاش دوست بودم نمی دونم چرا اين دفعه از ديدنش خوشحال نشدم.عجيبه!رفتم جلو.باهاش سلام و احوال پرسی کردم.حرکات و حرف زدنش به نظرم مسخره می يومد.با هر يه جمله ای که می گفت يه ربع می خنديد!يعنی چه بلايی سرش اومده بود؟نکنه ديوونه شده بود؟...با خنده گفت:چمدونتو بده به من بعدش برو واسم شکلات بخر.لطفآ کاکائوشم خالص باشه!...گيج شده بودم...با دودلی گفتم:شکلات؟!اين دفعه خندش شديدتر شد طوری که چشماش مثل دوتا خط دیده می شد.صداش ناخوشايند بود.گفت:اره!شکلات،انتهای خيابون يه مغازه ی شکلات فروشی هست.بگو يه شکلات خالص می خوام!...چاره ای جز اطاعت نداشتم.آخه می ترسيدم بازم شروع کنه به خندیدن.گفتم:باشه...در حالی که داشت قهقهه می زد چمدونو ازم گرفت.صداش ناخوشايند بود...با يه حالت سردرگمی از هتل اومدم بيرون...خيابون بازم خلوت بود و ساکت.انتهای خيابون يه مغازه ی شکلات فروشی بود.عجب مغازه ای بود!يه مغازه ی کاملآ بزرگ...ويترينش با اقسام شکلاتا تزيين شده بود،طوريکه آدم می خواست هر جور شده همشونو بخره!از رو ويترين چشم برداشتم و وارد مغازه شدم.درو که باز کردم صدای زنگوله ای که بالای در آويزون شده بود به صدا دراومد.صداش ناخوشايند بود...يه خانم نسبتآ مسن پشت دخل ايستاده بود...رفتم جلو گفتم:ببخشيد،يه شکلات می خواستم...(تا حالا تقاضايي به اين مزحکی نکرده بودم).زن مغازه دار با بی تفاوتی گفت:منظورت آبنباته؟...خدايا شکلات چه ربطی داره به آبنبات؟چرا اصلآ همچين چيزی به ذهنش رسيده بود؟...گفتم:نه شکلات می خوام...لطفآ کاکائوشم خالص باشه!...زن لحظه ای مکث کرد،بعد از تو جيبش يه شکلات با بسته بندی بنفش دراورد و گذاشت رو پيشخون و گفت:جز اين چيزی ندارم که بهت بدم!اگه دوستت خورد و ديد شکلاتش خالص نيست،می تونی پسش بياری!...با مبهوتی شکلاتو برداشتم و اومدم بيرون!نمی خواستم تو اون فضای سنگين و مرموز بمونم.اصلآ اون از کجا فهميد که من شکلاتو واسه دوستم می خوام؟...برگشتم سر خيابون.با دودلی رو به روی هتل ايستادم.نمی خواستم برم تو.ولی...بهترين دوستم منتظرم بود.شايد اگه کمکش می کردم می تونست برگرده حالت اول.تازه بايد این شکلات کوفتيو دستش می رسوندم.خدايا عجب آرزويي کردما!نمی شه برگردم اون دنيا؟!..وارد هتل شدم. از پله های خاک گرفته بالا رفتم.پله هاش انقد کهنه بود که هر لحظه منتظر بودم زير پام خالی شه و برم تو زمين.دوستم،دم در اتاق وايساده بود.شکلاتو بهش دادم.بازم خنديد. صداش ناخوشايند بود.گفت:قيمتش چند شد؟...گفتم:ای وای!يادم رفت پولشو بدم!...بازم خنديد ولی اين دفعه شديدتر...گفت:حالا اشکال نداره!بيا بريم اينجارو بگرديم...می خوام همه جا رو نشونت بدم...
ادامه دارد...

اون موقع چهار سالش بود.خيلی آروم کنارم ايستاده بود.بعد از چند دقيقه سکوت،ديدم نيست!خيلی نگران شدم.نمی دونستم به مامانش چی بگم.بعد از بيست دقيقه گشتن،ديدم يه گوشه ايستاده و به مردم زل زده.با عصبانيت بهش گفتم:کجا رفتی؟...اونم با بغض جواب داد:تو گم شدی،منم خواستم پيدات کنم...ديگه هيچی بهش نگفتم.از نظر اون من گمشده بودم و از نظر من اون گم شده بود.چقدر متفاوت!

موسيقی من تبديل شد به سکوت...
تا شايد کک تو کمی بگزد.
ککت نگزيد.
ولی از موسيقی جديد من استقبال کردی.


هميشه شلوغ است.موش های کثيف از هر طرف برايت دست تکان می دهند..موتورها از پياده رو تردد می کنند و گاهی برای تفريح از روی پايت رد می شوند.راننده ها بر سر زير گرفتن پیاده ها با هم شرط بندی می کنند...متلک گفتن و شنيدن يک امر بديهی ست.هوا آلوده است و اگر باران هم ببارد،قطعآ اسيدی ست...از همه بدتر وجود قوم سر گردانی از پسر بچه و دختر بچه است که به دنبال تحقق پارادوکسی به نام دوستی سالم می گردند.
اسمش را گذاشته اند انقلاب...
و روزهای زيادی را به پايان می رساند.

ايستگاه خلوت است.فقط من هستم که روی نيمکت کهنه نشسته ام.همه رفته اند...هر سال به ايستگاه می آيم. ولی هيچ وقت سوار قطار نمی شوم.قطار سوت زنان نزديک می شود و در ايستگاه توقف می کند.منتظر است تا سوار شوم.چمدانم را برمی دارم و در خلاف جهت حرکت قطار راه می افتم...باز هم سوار نشدم!
