رفتن کار من بوده است...ماندن سخت و کسل کننده است....باید رفت تا شاید نفسی کشید...یا...نفسی برید...مهم نیست دیگر که کجایم در چه حالم...مهم این است زندگی همچنان ادامه دارد.......کاش اما زندگی ان گونه که باید برای همه باشد....زیبا...سبز و پر از عشق....کاش زندگی هیچ گاه روی دیگرش را به هیچکس نشان ندهد...مبادا که همه به فکر رفتن باشند...زخم هایم را به شما پیشکِش کردم ، آنها بهترین چیزی بودند که زندگی به من داده بود زیرا که هر کدام نشانهء گامی به پیش بودند .. افسوس که هدیه ام را پس دادید ..
نمیدانی اما....خدایان همهء آسمان های من بر خاک افتاده اند ..
خداحافظ....خداحافظ روزمرگی های کِش آمده ، خمیازه های جاوید .. خداحافظ فرداهای دیروز شده ، رفاقت های پیر ، دوستی های بیات که در هیچ قاب عکسی هم حتی جایی برای شما نیست .. خداحافظ شمای ناراستی که تنها راستی این روزهای خاکستری هستید .. روزهای سرمه ای شاید ..
همیشه به این فکر میکردم که اگر روزی نباشم کسی برایم دلتنگ می شود؟ کسی می گوید جای شهاب خالیست؟ ..یادش به خیر......اما همیشه بودم و جایم پر بود... در دسترس یودن همیشه اش خوب نیست...باید رفت بی ارتباط با هر کس و هر چیز...شاید این هم نوعی از زندگی باشد...تنها....تنهایی این بار بیشتر با من است...در وجودم احساسش می کنم....باید ساخت....سخت است....اما می گذرد....مهم هم همین است....و منتظر میمانم که شاید روزی دوباره از راه برسد و از ته دل نفسی بکشم و بگویم سلام.....من آمدم !
سایهء سکوت ،
بر سر کلمات ام
که هیج کدامشان را
تاب گفتن از بیدادت نبود ..
پایان !
رؤيا هر چقدر هم که رنگين باشد،روزی رنگ خواهد باخت و تسليم کابوس می شود...
هميشه به تو دروغ می گويد...هميشه ضعيف است...و گاهی هم احمق می شود!
و در آخر به تو خيانت خواهد کرد...
...و تو را با کابوس ها تنها خواهد گذاشت.
رؤيا عمری ندارد...

دست من اگر بود یکبار چند ثانیه زمان را نگه میداشتم
سه قدم میرفتم جلوتر از جایی که بودم
خودم را از دور نگاه میکردم
و بعد از اون تاریخ، همیشه از ترس خودم
ده قدم از جایی که بودم عقب تر قدم برمیداشتم
-
یکبار گفته بودم و خودم هم زیاد سر در نیاوردم که چرا
آدمهای دقیق، دقیقه ها رو دوست دارند
ولی آدمهای دقیقه ای، دقیق ها رو نه
حالا دست من بود یا ساعت خوابالوی وسط آریاشهر
یا ترافیک سه شنبه های پیاده روهای انقلاب که هر کی رو دوبار میبینی
یا کمبود دوربرگردان و پل هوایی و زیرگذر و رو گذر
شاید ٬
زندگی من ٬
قصه ای تکراری ست ٬
فصل هایش همه اندوه عمیق
عشق های ممنوع ٬
و همیشه
دیر رسیدن هایم به همانی که می دانم
همزاد من است .....
آخرین بار اما نگفتم فرصت ما کمتر از همیشه هست و حرفهای من بیشتر از آنکه در صفحه ی تنگ این
ساعت مچی لعنتی جا شود، نگفتم این میخواهد عادت باشد یا هر کلمه ی دیگری که با عین آغاز میشود
ومهم هم نیست و هر چه هست نباید تراژدی کشداری شود که نمایشنامه اش را فقط تا جایی نوشته اند که با
بالا رفتن پرده ها شروع شود و ادامه یابد و از آنجا به بعدش سردرگم باشد، نگفتم شاید من هم وقتی
حوصله ام سر میرفت چیزهایی مینوشتم و نوشتم - شاید تهوعات یک خودکار بیک- و دفتر چهل برگ
ارزان قیمتم را صفحه به صفحه کندم و در کشوی میزم انبار کردم و هیچوقت هم تحویلت ندادم، نگفتم که می
ترسیدم این کلمات عین دار، چیزی بیشتر از تعلق خاطر خشک و خالی و آزادی در عین تملک و .. نگفتم
من حتی شک دارم مطمئنت کنم آنقدر به خودم مطمئنم که پاکی ام را به رخت بکشم و بخواهم مطمئنم کنی
که مطمئنی به آنجایم رسانده ای که بگویم بعد از تو فقط مریم مقدس و بعد با سرخوشی بخندیم، نگفتم اگر
نامه ای بنویسم با همان برگهای دفتر چهل برگم و احساسم را بگنجانم لای خطوط آبی کمرنگش چیزی که
ردش را روی خطوط افقیش خواهی دید شاید اشک نباشد و تنها عرق دستم بوده باشد، نگفتم من سرگردانی
بین دوست داشتن و عشق و اینکه کدامیک والاتر است و جملات شریعتی را به بازی گرفتن و ادا در آوردن
را بلد نیستم و شریعتی هم اگر حرفی زد به من و ما تعمیمش نده، نگفتم از وقتی فهمیدم پری های دریای
افسانه ها فقط گونه ای ماهی بی ریخت و حقیر بودند و خطای دید ملوانان پری شان کرده دیگر نباید روی
من تک سوار شنل پوش قصه ها هم حساب کنی که میترسم آن هم بادیه گردانی شترسوار و راهزن از آب
دربیایند، نگفتم وقتی سکوت میکنم معنیش این نبود که دقایق را برای به مسلخ فرستادن میخواهم، که فقط
میخواستم کنجکاوی ام را ارضا کنم و ببینم تو وقتی ساکتی و فقط نگاه میکنی چه شکلی میشوی، نگفتم
روزهایی بود که سقف بالای سرم وقتی با جیپسی کینگهای عصرانه و ابری من همراه میشد مثل چراغهایی
که زیاد روشن بمانند و بالایشان سیاه شده باشد از نگاههای خیره ی من سیاهی میگرفت، نگفتم دوران
کدام حرفها گذشته و اکنون دوران کدام حرفهاست و اصلا حرف چه و دوران چه و شعار چه و اصلا" همه
را نباید در یک ترازو سنجید، نگفتم ترس من اینست که نقش روی سیمان-که تو مرا به سیمانی بودن متهم
میکردی- وقتی خشک شد دیگر نابودی نمیگیرد و تو شوخی ام را شوخی گرفتی و نفهمیدی روی سیمان
نباید به شوخی حکاکی کرد، نگفتم شبهای سرد را با قهوه سر کردم تا بیدار بمانم و چیزی بنویسم - و در
کشوی میزم انبار کنم- و وقتی شکوفه ها میریزند پاهایم را به قدم زدن وانداشتم و آه نکشیدم -هیچکدام را
نکردم-، نگفتم از اینها که بگذریم همیشه مسائل مهمتری در زندگی وجود دارند که ندارند تا صورت مسئله
مان را پاک کنم و تو نفهمی من در این خود درگیریها - چه بسا خود درد گیری ها- ی خود ساخته کم
میاورم، نگفتم کلمه به کلمه ی حرفهایت را میفهمیدم و هیچوقت نتوانستم کلمه ای از حرفهایم را درست
بفهمانمت و من به همین هم راضی بودم که یک نفر هست که حرفهایم را درست نمی فهمد ، و بعد از همه ی
کلماتی که جوهری کردم... نگفتم دستهایت را به من بسپار و منتظر باش تا ببینی جمع دو تا سی و هفت
درجه چیزی میشود سه هزار درجه بیشتر از هفتاد و چهار درجه ی این سانتیگرادهای بی احساس ،نگفتم،
نگفتم و نگفتم...
دست راست سرمازده م را - با همان رد جوهر خودکار بیک رویش- گذاشتم روی پیشانی و باز سکوت
کردم...آخرین سکوتم را تا ببینم یک نفر که میگوید خداحافظ شاید تا همیشه و دیگری فقط سکوت میکند چه
شکلی میشود...
...

