تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

کاغذ مچاله شده...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:20 روز سه شنبه 30 تیر1388
 


یه کاغذ مچاله شده کنار سطل آشغال گوشه اتاق!
توش یه غزل عاشقانه است!
یه غزل نیمه تموم!
نیمه های غزل ،شاعر، قافیه ها رو گم کرد!.........
...
یه کاغذ مچاله شده با یه غزل ناتموم توی دلش!


 


 
 
هیچی...!
نویسنده : شهاب - ساعت 17:35 روز چهارشنبه 24 تیر1388
 

 

خیابونهای پر ترافیک شلوغی

 که پلیس ندارند

کوچه های دنج خاطره انگیزی که

...هیچی

-

آلرژی

-

باید روی دفتر نُتهای سکوت خود

عکس آکاردئونی بکشم

 


 
 
روز بی ساعت
نویسنده : شهاب - ساعت 16:15 روز دوشنبه 22 تیر1388
 
 

 

اینجا ساعتها میچرخند ولی از راست به چپ

حوصله ای اگر مانده بود

حتما" سر میرفت

بی مزه میشد دقیقه ها 

مثل باقالی پلو بدون ماست ، مثل آلبالو بدون کرم

و مثل تو

وقتی روسریتو باد نمی بُرد

 


 
 
Memoirs
نویسنده : شهاب - ساعت 17:55 روز جمعه 19 تیر1388
 

 

جلوی دبیرستان قدیمیم خاطره ها رو با دور تند مرور میکنم. اون روز که من و حامد میکوبیدیم روی میز و میثم و سعید میرقصیدند و آقای محمدی - ناظم- اجل معلق شد و اومد تو و تاکسیدرمی مون کرد یا اون روز که بهادری سوسک انداخت تو کیف دبیر زبان فارسی - پیر، کچل، بدعنق- و اون هم خیلی ریلکس برش داشت و گذاشت کنار میز

یا سهیلی -دبیر کوتوله ی آمادگی دفاعی - که بچه ها تخته پاک کن رو گذاشتند بالای تخته و از اون به بعد همیشه باخودش تخته پاک کن میاورد یا مدیره وقتی احسان رو با الناز دید و پوستشو کند، من وقت امتحانی که دفترم باز بود و دبیر تپل هندسه اومد کنارم ایستاد و چیزی نفهمید... یادش بخیر.

 

 


 
 
نــيــش !
نویسنده : شهاب - ساعت 17:16 روز سه شنبه 16 تیر1388
 
 

زنبورا خيلی احمقن.با اينکه می دونن اگه آدمو نيش بزنن،بعدش می ميرن ولی بازم می خوان هر جور شده به طرف مقابلشون نيش بزنن.اونا حاضرن جونشونو فدای نفرتشون کنن.
خيلی از ادما هم به احمقی زنبوران.همش با زبونشون نيش می زنن.ولی به اين فکر نمی کنن که با اين نيش زدن،خودشونو تو ذهن طرفشون می کشن..از آدمايی که نيش می زنن،بدم می ياد.چون بعد از نيششون واسه هميشه از ذهنم پاک می شن يا بهتر بگم می ميرن!مثل يک زنبور.

 
 


 
 
سرد
نویسنده : شهاب - ساعت 0:51 روز یکشنبه 14 تیر1388
 


تابستان است و هوا گرم.مردم کلافه اند و از گرما شکايت می کنند.ولی من از سرما نمی توانم از تختخواب خارج شوم.پتوی پنبه ايم را تا چانه ام بالا می کشم.ولی باز هم اين سرماست که بر من غلبه می کند و مرا می لرزاند.می گويند:از کم غذاييست...ولی نمی دانند کار من از کم غذايی هم گذشته و مدتهاست که لب به غذا نزده ام...هوا سرد است و هوايی که از پنجره ی باز اتاقم می آيد،هوا را سردتر می کند...صدای رهگذری که از کوچه می گذرد،به گوش می رسد:عجب هوای گرميه،معلوم نيست مرداد و شهريور قرار چی بشه!...ولی او نمی داند که من زير پتو دارم از سرما می لرزم.می خواهم بلند شوم و با خوردن چای جوشيده،اما گرم با سرما دست و پنجه نرم کنم.ولی بدنم يارای حرکت ندارد.دندان هايم به هم می خورند ولی من صدای برخوردشان را نمی شنوم.فقط با صدای گرفته ای می گويم سرده.صدای خود را هم نمی شنوم.
در با شتاب باز می شود.دونفر وارد اتاق می شوند و جسد را صدا می کنند.جسد جواب نمی دهد.مشکوک می شوند و با احتياط نزدیکش می روند.نبضش را می گيرند...
ــ بدنش سرد سرده.مُرده!

 


 
 
حکم
نویسنده : شهاب - ساعت 0:41 روز چهارشنبه 10 تیر1388
 

 

بعضی از آرزوها محکومند به محال بودن.
و بعضی ديگر يا به مردن محکومند و یا به فراموش شدن.
حکم قطعی از مدت ها پيش صادر شده.
محکومين راه نجاتی ندارند.
...

 


 
 
ديوار
نویسنده : شهاب - ساعت 23:47 روز چهارشنبه 3 تیر1388
 

 

اون اوايل که بينشون يه ديوار بود،همش تو فکر اين بودن که يه جوری اين ديوارُ بردارن...ولی حالا که ديوار بينشون نيست ديگه حتی به خودشونم فکر نمی کنن...اخه فقط می خواستن بفهمن پشت ديوار چی می گذره!...


 


 
 
روز آخر...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:11 روز دوشنبه 1 تیر1388
 


انسان ها افتاده بودند جان هم.خدا یک دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و با دست دیگرش چنگ زده بود به جام.حماقت این مخلوقات برایش مهم نبود ولی انسان ها حسابی حوصله اش را سر برده بودند...شیطان حرفی نمی زد.نشسته بود کنار خدا و زیر چشمی نگاهش می کرد.یک چشمش به جنایت انسان ها بود و چشم دیگرش به چهره ی خسته ی خدا....حوصله ی او هم سر رفته بود.بازی آفرینش و تقدیر،برای هردوشان کسل کننده شده بود و تکراری.دیگر هیچ انسانی هیچ کدامشان را سرگرم نمی کرد.شیطان جامش را پر کرد و خدا خمیازه ای طولانی کشید... و باز هم، با بی حوصلگی زل زدند به زمین.
کمی بعد،خدا سراغ اسرافیل را از شیطان گرفت...