نویسنده :
شهاب - ساعت 0:59 روز سه شنبه 29 اردیبهشت1388
بدرقه ی مسافر سخت است و تلخ!
هر چند بدانی راهی جايی،بهتر از جای اکنونش می شود...
نویسنده :
شهاب - ساعت 12:6 روز شنبه 26 اردیبهشت1388
پدر بزرگ هم روز سالگرد پدر تنهامون گذاشت و از پیشمون رفت...
چرا؟
نمیدونم...
عجب روزایی هست !
نویسنده :
شهاب - ساعت 3:14 روز سه شنبه 22 اردیبهشت1388

"سلام بابا من خوبم ...امیدوارم تو هم خوب باشی"
کاش میدانستی چقـدر دلم برای نوشتن همین جمله ی ساده تنگ است .
کاش میدانستی چه آرامشی در دل پر اضطرابم جوانه میزد وقتی برایت از کودکانه ترین احساس های زندگی ام مینوشتم ...و حالا قلم در دستهام میخشکد ...نمیخواهم بنویسم ...اصلا نمیخواهم بگویم ...این روزا بودنت را کم دارم....وجودت را....
می دانی دوستت دارم. دلم می خواهد این را بدانی. همیشه دوستت داشتم حتی وقتی نتوانستم باهات درست حرف بزنم....
پدر...پدر...مگر دعاهای تو پشت و پناهم نبود؟ چه شد که خدا صدایم را نشنید؟ چه شد که دستهایم را رها کرد؟حتی لحظه اش هم یک عمر بود...
فکر میکنم این روزها از همیشه بهتری...میدانم دیگر از دردهای بی امان هم خبری نیست...آرام و بیصدا خوابیده ای وشاید از بالا به بازی آدمکها میخندی...و شاید انتظار میکشی...
میبینی ام ؟ این پایین نشسته ام ...حالا چند قدم به خدا نزدیک تری ...صدای تورا میشنود...بگو دستهایم را رها نکند ...حتی برای لحظه ای ...
پ.ن: کوله ام سنگین و دلم غمگین است …اما تو دلواپس نباش !
نویسنده :
شهاب - ساعت 3:59 روز پنجشنبه 17 اردیبهشت1388
مرثيه ای خوانده می شود و کسی در دستان من جان می دهد.
سياه پوشانی که بالای سر من و جسد ايستاده اند،شيون می کنند...
نفس های آخر، به سختی جا می رود.
سياهپوشان به زمين می افتند.
ديگر کسی در دستان من جان نمی دهد.او مرده.
نویسنده :
شهاب - ساعت 23:57 روز دوشنبه 14 اردیبهشت1388
خیلی شبیه تو بود...
حتی صدایش...
و لحن حرف زدنش...
با این حال وقتی آدرس پرسید،
بی تفاوت تر از همیشه گفتم:نمی دونم!
پ.ن:اگر روزی مردم،پشت سرم بگویید:خدا بیامرز از بیماری بی تفاوتی رنج زیادی می برد که البته
ریشه ی این بیماری برمی گشت به مرض بی انگیزگی اش،که هرگز درمان نشد!...
نویسنده :
شهاب - ساعت 16:48 روز یکشنبه 13 اردیبهشت1388
با سينی کافه گلاسه اومد طرفم.روشو با يه قرص شکلاتی تزيين کرده بود. گفتم اگه برندارم ناراحت می شه...يکم ازش خوردم.مزش يه جوری بود.ولی به خودم اجازه ندادم بد فکر کنم.چشامو بستم و با خودم فکر کردم که انقد بد شدم که فکر می کنم مزه ها هم مث خودمن!
وقتی تا آخرشو خوردم،فهميدم شيری که توش ريخته بودن،فاسد بوده.البته قصدی نبود.
ولی عبرت گرفتم که گاهی لازمه آدم مشکوک و بدبين باشه حتی به کافه گلاسه!
نویسنده :
شهاب - ساعت 17:7 روز سه شنبه 8 اردیبهشت1388
گام اول:عکس خودش را در آب ديد و عاشقش شد...
گام دوم: خودش را در آب انداخت...
و سرانجام در گام سوم خفه شد!
نویسنده :
شهاب - ساعت 0:56 روز یکشنبه 6 اردیبهشت1388

حال تهوع دارم.به ديوار نگاه می کنم،حالم بدتر می شود....
فکری به ذهنم می رسد.خودم را می کوبم به ديوار.مغزم متلاشی می شود....
و من بالاخره آرام می گيرم.
نویسنده :
شهاب - ساعت 0:37 روز جمعه 4 اردیبهشت1388

خش!...
يک برگ خشک و مرده...
هيچی نيستم.
نویسنده :
شهاب - ساعت 1:43 روز چهارشنبه 2 اردیبهشت1388

..............
وقتی که دلتگ می شم و
همراه تنهایی می رم،
داغ دلم تازه می شه
زمزمه های خوندنم
وسوسه های موندم
با تو هم اندازه می شه
قد هزارتا پنجره
تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم؟
نمی دونم، نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من، طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه
حالا که دلتنگی داره
رفیق تنهاییم می شه
کوچه ها نارفیق شدن
حالا که می خوان شب و روز
به هم دیگه دروغ بگن
ساعت ها هم دقیق شدن
پ.ن:همین....!!!
نویسنده :
شهاب - ساعت 12:49 روز سه شنبه 1 اردیبهشت1388
يا سياه باشد،
يا سفيد...
خاکستری،دردی از دردها دوا نمی کند.
طبيعت هميشه بهانه س دوست نداشته ی من...
اصل کار جای ديگه س!