انتهای کوچه آتش بزرگی برپا کرده اند.افرادی که دور آتش جمع شده اند،به نوبت خودشان را درون آتش پرت می کنند تا بسوزند.من هم گوشه ای ايستاده ام و نگاه می کنم.همان موقع، کسی که چهره اش در دود مبهم است،در گوشم زمزمه می کند:
-داری به همون جريانی که قبلآ بهت گفتم نزديک می شی...
من که انتظار شنيدنش را نداشتم،هيجان زده می شوم و با خوشحالی می گويم:چه زود!
ولی او حرفم را نمی شنود.چون توجهش به آتش بازی جلب شده...
چند نفر از جلويم رد می شوند و به سمت آتش می دوند.آنها خودشان را درون آتش می اندازند.بقيه هم آنها را تشويق می کنند و برايشان هورا می کشند.
من هم می روم خانه تا جشن بگيرم و برای خودم هورا بکشم...
خوشحالی نه چندان کاذب...
موسيقی های جديد،
آدم های جديد،
و شخصيتی که پوست انداخته...
سخت نگير رفيق!

دوره ی پرسه های بی هدف،کورسوی شمع ها و قهوه های تلخ هم به سر آمد.
هی تو!
وقتی برگردی،هيچ چيز سر جايش نيست.
شايد قصرهايم ويران شده باشند،
شايد هم قصر ديگری ساخته باشم...
مرزی بين اين دو وجود ندارد!
وارد اتاق شدم.رنگ ديوارای اتاق خاکستری بود.اتاق کوچيکی بود که انتهاش يه پنجره ی بزرگ قرار داشت.پنجره با پرده ی ضخيمی پوشونده شده بودو نور خورشيد به سختی ازش می گذشت.يه ميز قهوه ای سوخته پشت به پنجره گذاشته شده بود که روش پر از طومار و کاغذ بود.يه مرد ميانسال پشت ميز نشسته بود که بی اندازه عبوس به نظر می يومد.مرد سرشو روی طومار بلندی خم کرده بود .طومار بلنديش تا پايين پاش می رسيد.اون اصلآ متوجه حضور من نشد.گلومو صاف کردم و گفتم:«ببخشيد...»ولی اون بدون اينکه از کارش دست بکشه،در حاليکه نگاهش رو طومار بود،با صدای بمی گفت«اينجا چي مي خواي؟»...از لحن حرف زدنش خوشم نيومد.شايد انتظار برخورد مؤدبانه تر داشتم.به روی خودم نياوردم و گفتم:‹‹من اومدم اينجا که برم اون دنيا››..قلم مرد لحظه ای روی طومار ثابت موند ولی دوباره شروع کرد به نوشتن.منتظر شدم تا حرفی بزنه ولی انگار يادش رفته بود که من اونجا وايسادم.حدود پنج دقيقه همينجوری سپری شد.بعدش طومارو گذاشت کنار و بی مقدمه،با همون صدای بم گفت:‹‹چجوری می خوای بری،اونجا؟››...جواب دادم:‹‹اگه می دونستم که اينجا نمی يومدم.››بلافاصله گفت:‹‹پس از معصيت می ترسی››...نمی دونستم چی بگم.معنی جمله شو نفهميدم.ولی برام مهم نبود...گفت:‹‹تو واقعآ ديوونه ای که می خوای بری اون دنيا.ولی باشه کمکت می کنم.››يه چيزی که خيلی متعجم می کرد اين بود که اين دنيا يه ريتم خاصی داشت وبعضی از حالات و صداها و حتی جمله ها بود که عينآ تکرار می شد.مثل صدای خنده!حوصله ی سوال کردن نداشتم.ديگه خسته شده بودم.همون لحظه مرد عبوس قهقهه ای زد.صداش ناخوشايند بود و انگار که فکرمو خونده بود.گفت:تو هيچی نفهميدی!... همون لحظه يه شکلات با بسته بندی بنفش از جيبش دراورد.اين همون شکلاتی بود که واسه دوستم خريده بودم.شکلاتو روی ميز گذاشت و گفت:‹‹دوستت شکلاتو نخورد چون فراموش کرده بودی پولشو بدی ولی مطمئن بود که شکلاتش خالصه چون زن مغازه دار بهت گفته بود که جز اين شکلات چيز ديگه ای نداره که بهت بده››...این چه ربطی به بحث ما داشت.احساس می کردم عقلم از دست دادم.من داشتم وقتمو تلف می کردم.شايد ديوونه ها هم همين احساسو دارن...تو همين فکر بودم که گفت:‹‹چرا خودتو تو اون آينه ها نديدی؟››..ياد نوشته ی روی سردر مغازه افتادم: «من در آينه کی هستم؟(خود واقعی را در آينه های ما ببينيد!)»...راستی چرا؟مگه چی می شد؟عجب کار احمقانه ای کرده بودم.جوابی نداشتم بهش بدم.فقط سکوت کردم.راس می گفت.اصلآ همه ی مردم اينجا،علاوه بر عجيبيشون راس می گفتن.گفتم:‹‹می خوام برم اون دنيا!می تونم برم يا نه؟››...خيلی سريع جواب داد:‹‹البته!..سه شماره بيشتر طول نمی کشه.››کشوی ميزشو باز کرد و يه اسلحه ی سياه بيرون اورد و به طرفم نشونه گرفت.‹‹يک››...گلوم خشک شده بود.شايد از ترس بود.دو شماره واسه فرار وقت داشتم.به طرف در برگشتم و خواستم بازش کنم ولی فقل شده بود‹‹دو››...يه شماره ديگه مونده.دوست داشتم همون جا می موندم.می خواستم پول شکلاتو بدم،می خواستم خودمو تو اينه ببينم ولی حيف که ديگه همه چی تموم شده بود...‹‹سه››..بنگ...تق تق...صدای صدای شليک به صداي كوبيدن در ختم شد.همون لحظه صدای مادرمو شنيدم که از پشت در با نگرانی می پرسيد:‹‹تو هنوز اونجايی؟››...شير آب باز مونده بود و همراه با کف از وان حموم سرازير می شد.دور و برمو بخار و حباب پر كرده بود و من مات و مبهوت بهشون نگاه مي كردم.
پايان...
از هتل اومديم بيرون.چقدر عجيب بود.خيابون خيلی شلوغ شده بود.انگار همه ی مردم تو يه ساعت،با هم ريخته بودن تو شهر.همشون می خنديدن و قهقهه می زدن.صداشون ناخوشايند بود.يکم که بيشتر به اطرافم توجه کردم،فهميدم که فقط دوست من نيست که ديوونه س بلکه تموم مردم اين شهر ديوونه ن!از اطرافم می ترسيدم.يعنی می شه برم اون دنيا يا انقدر اينجا می مونم تا مث اينا ديوونه می شم؟همينجور که تو پياده رو داشتيم راه می رفتيم،يه مغازه که اون طرف خيابون بود،توجهمو جلب کرد.آدمايي که ازش بيرون می يومدن برعکس بقيه ی مردم که قاه قاه می خنديدن،پريشون بودن وبعضی هاشونم با صدای بلند زار زار گريه می کردن.فقط يه تعداد معدودش بودن که می خنديدن.صداشون ناخوشايند بود.يکم که دقت کردم ديدم اونجا يه مغازه ی آينه فروشيه.رو قسمت سردر مغازه نوشته شده بود:
«من در آينه کی هستم؟(خود واقعی را در آينه های ما ببينيد!)»
تازه فهميدم چرا اون ادما انقدر گرفته و گريون بودن.دوست نداشتم حتی يه لحظه به اون مغازه نگاه کنم.شايد می ترسيدم.تازه معنی ترس رو درک کردم.تازه فهميدم از خودم می ترسم.خدايا!اين يه امتحانه يا شکنجه س؟نمی خوام اينجا بمونم.منو برگردون اون دنيا.دوستم،وقتی عجز و ترس رو تو چهرم ديد خنديد.صداش ناخوشايند بود.شايد به نظرش ترس از خود مسخره می يومد!ديگه عصبی شده بودم.دستم يخ کرده بود.همون لحظه از کنار يه کوچه ی خلوت که بن بست بود گذشتيم.يه لحظه نفهميدم چی شده که محکم دستشو کشيدم و تو اون کوچه هلش دادم.بايد تکليفمو روشن می کردم.يا من ديوونه م يا اون...سرش داد زدم:«اعصابمو خورد کردی!تو ديوونه ای!»...با خنده گفت:«اتفاقآ من می خواستم همينو بگم،تو چرا ديوونه شدی؟!»
خواستم يه جواب دندون شکن بهش بدم،ولی هيچ صدايی از گلوم خارج نشد.راست می گفت.اون همون قدر واسه من عجيبه که من واسه اون عجيبم.فهميدم که تو دنيای اونا من يه ديوونه محسوب می شم....صدامو اوردم پايين و گفتم:«ببين!من هزارتا کار نيمه تموم دارم که بايد انجام بدم.من بايد برم اون دنيا.تو جايي يا کسی رو می شناسی که منو برگردونه؟»...يه قهقهه از تمسخر زد و گفت:«تو واقعآ ديوونه ای که می خوای بری اون دنيا.ولی باشه کمکت می کنم.دنبالم بيا»...دنبالش راه افتادم.به زحمت راهمونو از بين جمعيت باز می کرديم.آخه داشتيم در خلاف جهت مردم حرکت می کرديم.بعد از کلی پياده روی به يه ساختمون بزرگ رسيديم.ديوارای ساختمون مرمرين بود و از تعداد پنجره های نيمه بازش می شد حدس زد که ساختمون مجلليه.اطرافمو نگاه کردم.هياهوی مردم به طور باور نکردنی فروکش کرده بود.خيابون خلوت و ساکت بود.حتی بهترين دوستم هم منو تنها گذاشته بود.يعنی برگشته بود هتل؟اونم به اين سرعت؟مردم چی شده بودن؟حسابی قاطی کرده بودم.چاره ای نداشتم.از پله های ساختمون بالا رفتم.در ورودی رو باز کردم و رفتم تو.در بلافاصله پس از ورودم،با صدای مهيبی بسته شد.صداش ناخوشايند بود.کل اون ساختمون مجلل تو يه راهروی کوتاه خلاصه می شد که به يه در بزرگ بنفش ختم می شد.چقدر عجيب!اون همه شکوه کجا رفته بود؟راهرو با نور مشعل های نيمه جان روشن شده بود.هيچ کس جز من تو راهرو نبود.صدای پام منعکس می شد.صداش ناخوشايند بود.به در بنفش که تو نور مشعل ها سايه روشن شده بود،نزديک شدم.دستگيرشو پيچوندم و درو باز کردم.
ادامه دارد...

همه چی از اونجا شروع شد که با تمام وجود و از ته دل آرزو کردم که تو يه دنيای ديگه باشم که همه چيزش با اين دنيای لعنتی فرق کنه.در عرض يه چشم به هم زدن ديدم تو يه خيابون خيلی قديمی که فقط تو فيلمای وسترن ديده بودم،رو به رو ی يه هتل متروک ايستادم.يه چمدون قهوه ای کهنه دستم گرفته بودم.خيابون خيلی خلوت بود و کفپوش خيابون انقد که خاک آلود بود،ديده نمی شد.وارد هتل شدم.عجيب بود...هيچ کس تو هتل نبود.هر چی داد زدم،ديدم کسی نيست که يه دفعه ديدم از طبقه ی بالا صدای قهقهه می ياد.صداش ناخوشايند بود.از پله های خاک گرفته بالا رفتم.پله هاش انقد کهنه بود که هر لحظه منتظر بودم زير پام خالی شه و برم تو زمين.وقتی به طبقه ی دوم رسيدم،دوستمو ديدم که دم در يکی از اتاقا وايساده و داره می خنده.با اينکه خيلی باهاش دوست بودم نمی دونم چرا اين دفعه از ديدنش خوشحال نشدم.عجيبه!رفتم جلو.باهاش سلام و احوال پرسی کردم.حرکات و حرف زدنش به نظرم مسخره می يومد.با هر يه جمله ای که می گفت يه ربع می خنديد!يعنی چه بلايی سرش اومده بود؟نکنه ديوونه شده بود؟...با خنده گفت:چمدونتو بده به من بعدش برو واسم شکلات بخر.لطفآ کاکائوشم خالص باشه!...گيج شده بودم...با دودلی گفتم:شکلات؟!اين دفعه خندش شديدتر شد طوری که چشماش مثل دوتا خط دیده می شد.صداش ناخوشايند بود.گفت:اره!شکلات،انتهای خيابون يه مغازه ی شکلات فروشی هست.بگو يه شکلات خالص می خوام!...چاره ای جز اطاعت نداشتم.آخه می ترسيدم بازم شروع کنه به خندیدن.گفتم:باشه...در حالی که داشت قهقهه می زد چمدونو ازم گرفت.صداش ناخوشايند بود...با يه حالت سردرگمی از هتل اومدم بيرون...خيابون بازم خلوت بود و ساکت.انتهای خيابون يه مغازه ی شکلات فروشی بود.عجب مغازه ای بود!يه مغازه ی کاملآ بزرگ...ويترينش با اقسام شکلاتا تزيين شده بود،طوريکه آدم می خواست هر جور شده همشونو بخره!از رو ويترين چشم برداشتم و وارد مغازه شدم.درو که باز کردم صدای زنگوله ای که بالای در آويزون شده بود به صدا دراومد.صداش ناخوشايند بود...يه خانم نسبتآ مسن پشت دخل ايستاده بود...رفتم جلو گفتم:ببخشيد،يه شکلات می خواستم...(تا حالا تقاضايي به اين مزحکی نکرده بودم).زن مغازه دار با بی تفاوتی گفت:منظورت آبنباته؟...خدايا شکلات چه ربطی داره به آبنبات؟چرا اصلآ همچين چيزی به ذهنش رسيده بود؟...گفتم:نه شکلات می خوام...لطفآ کاکائوشم خالص باشه!...زن لحظه ای مکث کرد،بعد از تو جيبش يه شکلات با بسته بندی بنفش دراورد و گذاشت رو پيشخون و گفت:جز اين چيزی ندارم که بهت بدم!اگه دوستت خورد و ديد شکلاتش خالص نيست،می تونی پسش بياری!...با مبهوتی شکلاتو برداشتم و اومدم بيرون!نمی خواستم تو اون فضای سنگين و مرموز بمونم.اصلآ اون از کجا فهميد که من شکلاتو واسه دوستم می خوام؟...برگشتم سر خيابون.با دودلی رو به روی هتل ايستادم.نمی خواستم برم تو.ولی...بهترين دوستم منتظرم بود.شايد اگه کمکش می کردم می تونست برگرده حالت اول.تازه بايد این شکلات کوفتيو دستش می رسوندم.خدايا عجب آرزويي کردما!نمی شه برگردم اون دنيا؟!..وارد هتل شدم. از پله های خاک گرفته بالا رفتم.پله هاش انقد کهنه بود که هر لحظه منتظر بودم زير پام خالی شه و برم تو زمين.دوستم،دم در اتاق وايساده بود.شکلاتو بهش دادم.بازم خنديد. صداش ناخوشايند بود.گفت:قيمتش چند شد؟...گفتم:ای وای!يادم رفت پولشو بدم!...بازم خنديد ولی اين دفعه شديدتر...گفت:حالا اشکال نداره!بيا بريم اينجارو بگرديم...می خوام همه جا رو نشونت بدم...
ادامه دارد...

اون موقع چهار سالش بود.خيلی آروم کنارم ايستاده بود.بعد از چند دقيقه سکوت،ديدم نيست!خيلی نگران شدم.نمی دونستم به مامانش چی بگم.بعد از بيست دقيقه گشتن،ديدم يه گوشه ايستاده و به مردم زل زده.با عصبانيت بهش گفتم:کجا رفتی؟...اونم با بغض جواب داد:تو گم شدی،منم خواستم پيدات کنم...ديگه هيچی بهش نگفتم.از نظر اون من گمشده بودم و از نظر من اون گم شده بود.چقدر متفاوت!

