نویسنده :
شهاب - ساعت 1:46 روز سه شنبه 29 بهمن1387
موسيقی من تبديل شد به سکوت...
تا شايد کک تو کمی بگزد.
ککت نگزيد.
ولی از موسيقی جديد من استقبال کردی.
نویسنده :
شهاب - ساعت 1:25 روز جمعه 25 بهمن1387
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
نویسنده :
شهاب - ساعت 1:34 روز سه شنبه 22 بهمن1387

هميشه شلوغ است.موش های کثيف از هر طرف برايت دست تکان می دهند..موتورها از پياده رو تردد می کنند و گاهی برای تفريح از روی پايت رد می شوند.راننده ها بر سر زير گرفتن پیاده ها با هم شرط بندی می کنند...متلک گفتن و شنيدن يک امر بديهی ست.هوا آلوده است و اگر باران هم ببارد،قطعآ اسيدی ست...از همه بدتر وجود قوم سر گردانی از پسر بچه و دختر بچه است که به دنبال تحقق پارادوکسی به نام دوستی سالم می گردند.
اسمش را گذاشته اند انقلاب...
و روزهای زيادی را به پايان می رساند.
نویسنده :
شهاب - ساعت 2:23 روز جمعه 18 بهمن1387

ايستگاه خلوت است.فقط من هستم که روی نيمکت کهنه نشسته ام.همه رفته اند...هر سال به ايستگاه می آيم. ولی هيچ وقت سوار قطار نمی شوم.قطار سوت زنان نزديک می شود و در ايستگاه توقف می کند.منتظر است تا سوار شوم.چمدانم را برمی دارم و در خلاف جهت حرکت قطار راه می افتم...باز هم سوار نشدم!
نویسنده :
شهاب - ساعت 2:48 روز سه شنبه 15 بهمن1387

...
خبری از فرياد نيست.صدای شکستن بغض هم به گوش نمی رسد...
بيچاره من!
نویسنده :
شهاب - ساعت 3:40 روز جمعه 11 بهمن1387

پروردگار آسمان ها و زمين!
اگر زمينت را از ما دريغ کنی،به سوی آسمانت پرواز خواهيم کرد!
نویسنده :
شهاب - ساعت 3:23 روز سه شنبه 8 بهمن1387

قانون شکنی آسان است و گاهی هم سخت.آسان است وقتی قانون ديگران را زير پا می گذاری و سخت است وقتی قانون خودت را نقض می کنی...پس:
قانون شکن هستم اما نه در مورد قوانين خودم.
نتيجه:اصولآ من آدم خودخواهی هستم،به علاوه ی اينکه آدم مغروری هم می باشم.(!)
نویسنده :
شهاب - ساعت 5:36 روز جمعه 4 بهمن1387

می گويم زندگی ساده است. و آنها می خندند.وقتی می گويم به چه می خنديد؟می گويند به سادگی تو...با لجبازی می گويم:از کليشه ی زندگی پيروی نمی کنم! ديگر نمی خندند...اين دفعه نگران می شوند.و من به اين نتيجه می رسم که زندگی کليشه ی ساده ايست که من هيچ وقت از آن پيروی نکردم...و هرگز پيروی نخواهم کرد.
...و آنها با نگرانی باز هم به من می خندند.
نویسنده :
شهاب - ساعت 2:52 روز سه شنبه 1 بهمن1387

در حياط را پشت سرم بستم تا سايه نتواند دنبالم بياد.سايه پشت در ايستاد و از پشت ميله ها فرياد زد:از دست هيچ کس،کاری بر نمی ياد.ولی شايد به حرف تو گوش بده!...سايه وقتی بی اعتنايی مرا را ديد ادامه داد:پس اگه اتفاقی بيفته تقصير هيچ کس نيست.فقط تو مقصری!تو بايد کمک کنی.چون هيچ کس نمی تونه کمک کنه جز تو...
به سمت سايه برگشتم.می خواستم بگويم اين هيچ کس کیست؟ همان هيچ کسی که همه ی فشارها را بروی دوش های من می گذارد و می رود.همان کسی که هيچ وقت محکوم نمی شودو رنج نمی کشد؟!
ولی پشت میله ها ، سايه ی هيچ کس نبود!