
او فرشته ی عذاب بود.اما خودش نمی دانست...وقتی می گفتند در عذاب و شاديت شريکيم،احساس بدی بهش دست می داد.آخر هيچ شادی با او نبود که ديگران را در آن سهيم کند.نمی دانست برای عذاب دادن خلق شده...نمی دانست که فرشته ی عذاب،مأموريتی جز عذاب دادن ندارد...هنوز هم نمی داند که فرشته ی عذاب است و هنوز،هم عذاب می دهد و هم عذاب می کشد...

او را روی قله ی استقلال پيدا کردم.می گفت تنها آمده،آن هم بدون هيچ همراهی.تعجب کردم.هميشه به من می گفتند که فتح قله آن هم بدون تجربه و همراه،مثل بازی کردن با جان است.ولی او خيلی محکم به من گفت که تنها آمده!پرچمش را نشانم می دهد و می گويد با دستان خودش آن را برافراشته است...به او می گويم اين پرچم را روی قله ی غرور هم ديده ام...و او در پاسخم لبخند سردی می زند و می گويد که قله های ديگر را هم فتح کرده ولی هيچ کدام به بلندی استقلال نبوده اند.از او می پرسم :چگونه؟او می گويد: به کمک همراه هميشگيم،تنهايی...

اين روزها... روزهای بدی شدن.
وقتی که انتظارش نداری تمام می شوند.
آن هم در اوج!
و تو می مانی با اين حس پادرهوايی و سرگردانی چه کنی...
پ.ن:آدم گاهی خودش رو توی زندگی دیگران مثل همون برچسبه "سیگار کشنده است" روی جعبه های سیگار می بینه! به همون اندازه بیجا و بی معنی! عادت که بکنی به بودنه نوشته دیگه فرقی نمی کنه چی می گه!
|
چند سالگی بود ؟ نمی دانم... حوالی نوجوانی شاید، از مدرسه می آمدی به خانه ، از اجبار به انکار. یک نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته که ارث پدری بود انگار، تمام لذت دنیا را در خود داشت. بخاطر می آوری؟ ساعت دو بعدازظهر بود. پاییز بود. هوا ابری و گرفته ، غم داشت. دوست داشت که ببارد. چقدر این حالت و این حال را دوست داشتی.
نوار را در ضبط می گذاشتی. گویی پرواز می کردی، چه بی خرج سرخوش شدنی! چه لذت بار تماشا کردنی! نوار می چرخید، مردمک چشمانت نیز، کودکیت نیز، خاطرات تمام آن دوران هم، دَوَران می کرد فکر. ذهن سیال بود. صدا می آمد، چقدر بی کیفیت! اما از زبان من بود. از زبان تو بود. از زبان پدر نیز بود. فرکانس ها کم و زیاد می شد. شعر مورد داشت. صدا مورد داشت. آهنگ نبود جادو بود! بخاطر می آوری؟ می دانی که از چه چیز صحبت می کنم ؛ نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته، روی A ، آهنگ اول : «یاور همیشه مؤمن ...»
بعد بزرگ تر شدی، عاشق شدی،از آن ها که نباید دچارش می شدی. زمانه، زمانه خفقان بود. اقتضای سِنت را نمی فهمید. می گفت: خلاف است، گناه است، هزارویک چیز دیگر است. اما تو شدی، بشدت عاشق شدی. بخاطر می آوری در تنهاییت کدامین صدا همیشه یار تو بود ؟ وفادار تو بود ؟ همان : «یاور همیشه مؤمن ...» پینک فلوید هم گوش می دادی اما این یک چیز دیگر بود. آهنگ نبود جادو بود.
بعد بزرگ تر شدی، شعر گفتی، ساز زدی، با صدای خودت خواندی، نوشتی، زدی، بُردی، گرفتی، شنیدی، خواستی فتح کنی دنیا را، فردا را. حالا باید دیگران عاشق تو می شدند نه تو عاشق ِ ... ولی ببین ! پسر ! یادت که هست؟ بخاطر می آوری؟ تو نمی توانی فرار کنی از نوستالژیت، از کودکیت، از خاطراتت... تو هنوز هم بسختی دلتنگ می شوی حتی اگر به روی خودت نیاوری!!
هنوز بعدازظهر های پاییز در هوای ابری و گرفته-آن گونه که دوست داری- همان صدا را می شنوی ، همان شعر را ، همان آهنگ را ، همان جادو را : «یاور همیشه مؤمن» را ...
|


خوابش برده بود.درست کنار گيلاس ها...کافه از ساعت دوازده به بعد شلوغ میشد.صاحب کافه با دستمال کثيفش،ليوان ها را کدرتر می کرد...از خواب پريد.خميازه ای کشيد و چند اسکناس مچاله شده انداخت روی ميز.بعد از کافه رفت بيرون.دم کافه کفش هايش را در آورد و گرفت دستش.بين قبرها قدم زد تا رسيد به قبر شماره ی۴۸.دو نفر ديگر هم آنجا بودند.با اينکه صورتشان را نمی ديد،حدس می زد که زير چشمشان سياه باشد.کنار قبر نشست.کمی اشک ريخت.وقتی مطمئن شد که زير چشمانش سياه شده،بلند شد و به دونفر ديگر گفت:برگرديم کافه...نيم ساعت از نصف شب گذشته بود...
