تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

یلدا....
نویسنده : شهاب - ساعت 16:50 روز شنبه 30 آذر1387
 

 

یلدا نام ‌فرشته‌ای‌ است،

بالا بلند. با تن ‌پوشی ‌از شب ‌و دامنی ‌از ستاره.

یلدا نرم ‌نرمك ‌با مهر آمده ‌بود.

با اولین ‌شب ‌زمستان آمده و هرشب ‌ردای ‌سیاهش ‌را قدری‌ بیشتر بر سر آسمان ‌می‌كشد تا آدم‌ها زیر گنبد كبود آرام ‌تر بخوابند. یلدا هرشب ‌بربام ‌آسمان ‌و در حیاط ‌خلوت ‌خدا راه‌ می‌ رفت‌ و لا به ‌لای ‌خواب‌های ‌زمین‌ لالایی‌اش ‌را زمزمه‌ می‌كرد. گیسوانش ‌در باد می‌وزید و شب ‌به ‌بوی ‌او آغشته ‌می‌شد.
یلدا شبی ‌از خدا پاره‌ای ‌آتش ‌قرض ‌ گرفت.

آتش‌ كه ‌می‌دانی،همان‌ عشق ‌است.

یلدا آتش ‌را در دلش ‌پنهان ‌كرد تا شیطان ‌آن‌ را ندزدد.

آتش‌ در وجود یلدا بارور شد.


فرشته‌ها به‌ هم ‌گفتند:

«یلدا آبستن ‌است. آبستن ‌خورشید. وهرشب ‌قطره ‌قطره ‌خونش ‌را به ‌خورشید می‌بخشد و شبی ‌كه ‌آخرین ‌قطره ‌را ببخشد،دیگر زنده ‌نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند : فردا كه ‌خورشید به ‌دنیا بیاید ، یلدا خواهد مُرد.
یلدا همیشه‌ همین‌ كار را می‌كند؛

می‌میرد و به ‌دنیا می‌آورد.

یلدا آفرینش ‌را تكرار می‌كند


راستی،فردا كه ‌خورشید را دیدی،

به ‌یاد بیاور كه ‌او دختر یلداست‌

و یلدا نام‌ همان‌ فرشته‌ای ‌است ‌كه ‌روزی ‌از خدا پاره‌ای ‌آتش ‌قرض ‌گرفت.

 

 

...

 

 

من از پاییز رد میشم،به امید شب یلدا

ببین با فالی از حافظ،چه غوغایی شده اینجا

همین جا گوشه ی مجلس،یه کنعانی پر از درده

به من گفتن که گمگشتت، همین روزاس که برگرده

یکی دیگه حواسش نیست،بدون نیته فالش

ولی انگار راضی شد،که انقد خوب شده حالش

منم درگیر این فالم،یه ترسی دارم از رفتن

نباید دور شم از جمع،اخه حالم رو میفهمن

چه بغضی تو گلو دارم، چقد طولانیه امشب

میترسم رو بشه دستم، دارم میسوزم از این تب

چقد عاشق شدن خوبه،کنار حافظ و قران

تازه عاشق ترم میشم، اگه بارون بیاد الان

 

 

پ.ن: شبه یلدای زیبایی داشته باشین..

 


 
 
فایده...بی فایده...!!!
نویسنده : شهاب - ساعت 1:6 روز پنجشنبه 21 آذر1387
 
 

 

اگر به چیزی برخوردی که فایده ای نداشت ، سعی کن براش فایده ای پیدا کنی .( که اگر فایده ای نداشت ، وجود هم نداشت .)

امروز برای یک نفر بالا آوردم این جمله رو ، واسه تاثیرگذاریش ، یه آرمسترانگ هم زدم تنگش ! گفت: بهش فکر میکنم !!
اما آخرش دیدم انگاری که واسه خر دارم یاسین میخونم ، گفتم برو بخواب . اصلاً به من چه ربطی داره زندگی دیگران که دخالت میکنم . توی زندگی خودم موندم و دارم دیگران را ارشاد میکنم . البته یاد یک جمله از نیچه میفتم و کمی آرومتر میشم . بهتره تمومش کنم همه چیزو...

 

 


 
 
یادم میاد...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:16 روز جمعه 15 آذر1387
 

 

امروز درست يک ساله و ده ماهه و دو روزه که نديدمت...
به حرفي مونده تو دلم... دلم ميخواد بگم بهت...
که دوست دارم بهت بگم دوست دارم...


دوست دارم

 دوست دارم

 دوست دارم


وقتي نگات يادم مياد...
قشنگيات يادم مياد...
يادم مياد گفتي بهم...دلم ميگه شايد ديگه نبينمت

 نبينمت

 نبينمت

نبینمت


گفتی بهم شاید دیگه نبینمت...
تا که منم بگم بهت...

 امروز درست يک ساله و ده ماهه و دو روزه که نديدمت...
تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم...
جا نذاري عکستو تو کتابم....
من اما تو بيداريم هر روز ميبينم خوابتو...
هر روز تو اين يک ساله و ده ماهه و دو روزه که...

 

 

پ.ن:....! 

 


 
 
باران می بارد امشب...!
نویسنده : شهاب - ساعت 2:44 روز دوشنبه 11 آذر1387
 
 

 

باران فرصت خوبی هست ، برای فکر کردن...
برای غرق شدن

 

پ.ن:عجب بارونی میاد...!

 


 
 
جنگ بدون سپر !
نویسنده : شهاب - ساعت 17:13 روز چهارشنبه 6 آذر1387
 

 به جنگ می روم . بدون سپر و حتی تن پوش . هنوز بادمی آید و شاخه ها را می رقصاند . دشت وسیع است و چمن ها خاکستری . من به جنگ میروم . بدون سپر و حتی تن پوش . هنوز باد می آید و در گوشم می پیچد . سوار اسب پلاستیکی ام میشوم و شمشیر چوبی ام را در دست میگیرم . من به جنگ می روم . باد می آید و هنوز دشت وسیع است و خالی . اسبم سرش را کج میکند و مبهوت نگاهم میکند . با نگاه دلیرانه ای میفهمانم چیزهایی هست که نمیداند . دشت خالی است و باد چمن ها را شانه میکند . آنقدر باد می آید که من پیر میشوم . اسبم چرخ هایش میشکند و شمشیرم را موریانه ی زمان به یغما میبرد . هنوز باد می آید و به صورتم میخورد...

 

شاید فردا باد نیاید ....

 

 


 
 
لجوج !!!
نویسنده : شهاب - ساعت 18:27 روز شنبه 2 آذر1387
 

 

درگیر پرداخت به یک داستان هفت خطی شده ام که فقط سه نفر در آن حضور دارند...اولی خودمم،دومی بغل دستی ام که کنارم نشسته و سومی یک راننده ی ساده...یکی از این سه نفر باید فرشته  ی مرگ باشد و جان دو نفر دیگر را بگیرد...

بدبختانه هیچ کس حاضر نیست این نقش را بپذیرد!

نه من،...نه بغل دستی،... و نه راننده.

آن وقت اتفاقی پیش نمی آید و هر سه شخصیت به خوبی و خوشی به مقصد می رسند...در حالیکه من،یعنی نویسنده ی داستان،این را نمی خواهم!...