تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

هنوز زمین تیره است...!
نویسنده : شهاب - ساعت 14:37 روز دوشنبه 27 آبان1387
 

 

در تاریکی نشسته ام . به جلو خم شده ام و زمین را مینگرم ، بی آنکه زمین را بنگرم . دست هایم را در هم گره کرده ام . با دست هایم بازی میکنم ، گویی میخواهم آرامشم را نشان دهم . چشمانم را به روشنی آنطرفتر می اندازم . دست هایم به هم فشرده میشود . کسی قرار بود برایم مشتی نور بیاورد .
نه .... قراری بین ما نبود . شاید هم بود .اما مهم نیست . مهم این است که گویی قراری نبود . هنوز زمین تیره است و شیارهای نمناکش جای خرخاکی هاست . من دیوانه شده ام ؟ شاید . شاید تاثیر کورن فلکس هاییست که هیچ وقت نخورده ام . شاید هم سکون غروب مسخم کرده است . باد نمی آید و برگ ها تنهایند .
زمین خواب های تیره میبیند و من هنوز غرق گذشته ام و میدانم تا ابد این زمین تیره خواهد ماند . نورها چشمم را میزنند . خورشید تکرار ،پاییزیست. پاهایم را جابجا میکنم . عنکبوتی بی خانمان میشود . و دوباره شروع به تنیدن میکند . ببخشید عنکبوت .
برمیخیزم . نشانی از نور نیست تا پی بگیرمش . سهمم از نور را به کوری میبخشم و کورمال راهی دیگر میکشم...

 

 

 

 

پ.ن:خیلی به رهگذرانی که از خیابونمون رد میشن اطمینان ندارم که بتونن در عرض چند دقیقه یه چیزی واسه انداختن روم گیر بیارن...

مگه نه خیلی وقت پیش از پنجره پریده بودم بیرون!!!

 


 
 
وقته تموم کردنه کار...شهامته دل بریدن...!!!!
نویسنده : شهاب - ساعت 23:38 روز چهارشنبه 22 آبان1387
 

 

پنجره های این ساختمون جون میده واسه پرت شدن....!

 

 


 
 
خواب !!!
نویسنده : شهاب - ساعت 16:28 روز یکشنبه 19 آبان1387
 
 

 

خواب دنیای عجیبیه . همینطور که دنیای بیرون را میشناسم ، دنیای خواب را هم . و عجیب تر اینکه میشه احساس کرد که اینجا همون رودخانه هست که چند هزار سال گذشته ازش و اون رودخونه ای که یه موقعی توی خواب میدیدم ، اینقدری مسیر را شسته که این دره را به وجود آورده . و حتی وقتی میخوام به کسی آدرس بدم که از کدوم طرف بره ، گیر میکنم که کدوم مسیرش خطرناک هست واسه مسیر برگشت و دوراهی های زیادی داره . شاید این همون حوض افسانه ای چینی بود که ماهی ها بالاش پرواز میکردند و یه شب کودکی توی خواب دیدم .... و بعد تبدیل به این رود خونه و دریاچه زیباش شد که من چندین بار سعی کردم که بهش برسم ولی وقتی بهش رسیدم یادم اومد که واسه مسیر برگشت راه خطرناکی در پیش دارم ..... شاید هم اینجا نزدیک همون جایی بود که توی اون شب کذایی خوابش را دیدم .....

یه حوض رویایی زیبا که روزی یک رودخونه زیبا بزرگ شده بود با یه دریاچه ، الان تبدیل به یک دره وسیع شده بود که میتونستم کیلومترهاش را ببینم . و دیواری که یکباره به جلو میاد و میخواد همه چیز را له کنه . چه دیوار نوئی .... این دیوار یعنی چی ... شاید خودم ساختمش .... و شاید زندگی خودم هست . نمیدونم ....

 


 
 
فکرهای خسته...!!!
نویسنده : شهاب - ساعت 23:59 روز سه شنبه 14 آبان1387
 
 

 

خسته ام ، از تکرار این همه خستگی . دو بعدم دردناک هست . از خودم دارم فرار می کنم . من این روح و تن را نمیخوام . من اینها نیستم . این فکر لعنتی را نمیشه افسار زد . در حوالی یک عصر دلگیر ، دور خونه های روستایی و یک قبرستون میگرده . آخه اونجا چطوری رفتی .... با من نیستی ... مثل من با من ... و حتی مثل تن با من .
سیاه پوشیدم . دوست دارم بهش پناه ببرم . سیاه ...... که به سپیدی نمیشه پناه برد . توی سیاهی گم بشم .... توی یه هوای خنک و تاریک بی بعد .
خواهش میکنم ... نه ... درخت ها را رها کن ... سراغ اون جاها نرو .... من را بیش از این آزار نده ... کوچه ها .... همون کوچه ای که یک وقتی درخت ها سرپوشش بودند ... دیوارهای گلی و ته حیاط یک .... جایی که من اولین بار تصورت کردم . جایی که برام گفتی از خاطره ای . قدم ها یادم هست . کفش ها ، برگ های نارون و خدایی که هیچ وقت نبود .
و منی که برای نبود بوده شدم ...


 
 
آشفته حالم !!!
نویسنده : شهاب - ساعت 23:53 روز جمعه 10 آبان1387
 
 

 

چه شب های مسخره ای رو دارم میگذرونم .حالم اصلا خوب نیست. به یاد گذشته افتادم . خصوصا شب ها . شب هایی را که با دوستانم گذروندم و چه حس نوستالوژیک خاصی .... سفر را دوست دارم . خصوصا شب هاش رو . شب هاش توی روحم رسوخ میکنند . شب ... جاده ... و موسیقی .Chriss Norman دارم گوش میدم . چه حالی میده توی این تنهایی شب . چه صدایی . خدای من .... خدای من؟ نه خدا برای من نیست ..... ای کاش امشب جاده ها را طی میکردم و گوش میدادم این ترانه هارو . و اشک میریختم تمام راه .کاش.... پیچ هارا طی میکردم و دشت ها را هم . وقتی باد سبزه های خیالم را شونه میزد از وسطشون میگذشتم .آه... چقد آشفته ام ...

 


 
 
سکوت!
نویسنده : شهاب - ساعت 1:30 روز چهارشنبه 8 آبان1387
 

 

سكوت ، نگاه ، تو ، من
هستم ، تو هم هستي در كنارم
اما، سكوت بر لبانت جاريست
جاري چون رود ...
كلمات در ذهنت ، اما با زبانت دشمن
بگو ، دوباره صدايم كن
دوباره در ذهنت مرا به ياد بياور
اسمم ، يادم و نوشته هايم تقديم به سادگي مهربان نگاهت
نگاه كن ، ببين چه ساده شكستم
چه ساده و تنها
در بيچاره ترين روزنه هاي اميد ،
به فراموشي سپرده شدم
ببين منم نشسته به زانوي غم
سکوت ميفروشم و لبخند ميخرم
اسمم سكوت ، رازم سكوت ، جانم سكوت
همه چیزم قربانی نگاهت باد
نگاه كن كه مدتي است نديده اي نگاهم را
تو ، هستي ، من هم

تو هستي ، تا صدا فرياد ميزند هستم
تا به من ميخندي ، تا مرا ميبيني
تا صدايت هست ، هستي ، باش
اكنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان
به ياد تو سكوت ميفروشم
اكنون من در زاويه تاريك زندگي
با ياد تو ستاره هاي سفيد قالي را بهم گره ميزنم
و ميخندم به تو ، به خودم به تمام آرزوهايم
تنها اين معما مرا مي آزارد : اگر سكوت تمام شد چه بايد كرد؟