تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

شعری برای خدا...
نویسنده : شهاب - ساعت 16:54 روز پنجشنبه 30 خرداد1387
 

شعري امروز براي خدايم مي نويسم
از نور
نه از عشق هاي زميني پر غرور
لبخندي از بي گناهي
از روز و شبي پر از پاكي
نه از اخم و عرق شرم گناه
از بستن چشم ها و خيال خدا در سر
نه نگاهي خيره و بيهوده يا خيال شيطان پر از شر
از نبض هاي آرام بودنم
از تكيه گاهي محكم
از رفتن حس هاي پر از سرودنم
از گرميه آه افسوس در سر تا سر تنم
يا گاهي هم از رويايي با خدا بودن پر از نوازش
اما
كم دارم از خوبي ها
شرم دارم از حضورم پيش خدا
اينهمه نور از او
و من پر از لكه هاي بي نور گناه
اما بازهم آرزويم اين است
نشوم از خدا،جدا
حتي با گهگاهي گناه
دست بر روي شعرم مي گذارم
با نگاه سردي
با آه گرمي
سر بروي زانو مي گذارم...

 

 


 
 
وای از این چشمان....!
نویسنده : شهاب - ساعت 16:17 روز چهارشنبه 29 خرداد1387
 
چشمانت خلاصه ی آتش فشان است ،
هم رنگ ِ خاک ِ دیاری که دوستش می دارم !
چال ِ کنج لبانت
هلالک ِ جُفتی ماه است
با خورشیدی در قفا
که مردمان ِ سرزمین ِ قلب ِ مرا
به وِلوِله وا میدارد
با انگشت ِ اشاره ی رو به آسمان !
خنده ات باران ِ مروارید است
و اخمت
زلزله یی که شهر ِ آرزوهایم را
ویران میکند !

تو را نگاه میکنم
و جهان رنگ می بازد
نگاهت میکنم
و خود را نمی بینم !
 
 
در سینه ات نهنگی می تپد...
نویسنده : شهاب - ساعت 17:11 روز پنجشنبه 23 خرداد1387
 
 
 
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من نبودم که این کاروانسرا بود.پی اش را من نکندم.بنایش را من بالا نبردم،دیوارش را من نچیدم.من که آمدم ،او ساخته بود و پرداخته،و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت.از روغنی که نامش عشق بود.
...
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من اما صاحبش نیستم.صاحب این کاروانسرا هم اوست.کلیدش را به من می دهد،درها را خودش می بندد،خودش باز می کند،اختیار دارایی اش با اوست.اجازه ی همه چیز.
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند.هیچ کس نمی تواند بماند.که مسافر خانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.
کاش قلبم خانه بود،خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد.می آمد و می ماند و زندگی می کرد.
سالهای سال شاید...
هر بار که مسافری می آید،کاروانسرا را چراغانی می کنم و روغن دان قندیل های را پراز عشق.هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.
نمی گذارد،نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود.بیرونش می برد،بیرونش می کند.ومن هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم.غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد.همه جا را برای خودش می خواهد،همه ی حجره ها را ،خالی خالی،
...
و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد،او داخل می شود .با صلابت و سنگین و سخت.آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد،کاروانسرا ویران خواهد شد.آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.
 
 

 
 
مثله قصره پادشاه قصه ها...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:52 روز پنجشنبه 23 خرداد1387
 
 

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر


 
 
تولدم مبارک؟!
نویسنده : شهاب - ساعت 18:42 روز چهارشنبه 15 خرداد1387
 

 

 

و شهاب یک سال دیگه هم بزرگتر شد...به همین راحتی!

 

 

 

پ.ن:مرسی از همه دوستانی که تولدمو تبریک گفتن...مخصوصا سارایه عزیز که مثه هر سال بهم لطف داشت!


 
 
من به میهمانی دیدار تو می اندیشم...
نویسنده : شهاب - ساعت 1:26 روز دوشنبه 13 خرداد1387
 
كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت كم نشود
گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
از اينجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندكي آهسته، آبرويم نبري
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نكنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدارمن آ
آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...
 

 


 
 
رقص رویا...
نویسنده : شهاب - ساعت 14:51 روز شنبه 11 خرداد1387
 
 

 

دست به دسته هم یک صدا

بیخیال از غصه و رویاهامون

هرلحظه از نو می سازیم

دل می بازیم ما

میگذریم از شب بی پروا

تا بسازیم عشق و در فرداهامون

حرفی تازه رو لب هامون جاری باشه باز

ما با هم گرمه رقص رویاییم

ما من و تو باز قصه ی عشقو میسازیم

ما به دور از غم ها رو بال ابرا فریاد بزنیم

تا بگیم بی پروا با هم یک صدا...

..................

عشق ما هم رقصه رویا گرمه اغوشه باز دلهامون

حسی تازه از پروازه عاشقانه باز

همصدا با هم تا فردا

قصه میسازیم ار عشقی بی همتا

با دستامون رو شبهامون پل میسازیم ما...

 

پ.ن: اینم واسه اینکه نگید چرا اینقد غمگین مینویسم....تا غم نباشه شادی پیدا نمیشه!!!

 

 


 
 
قعر دریا...
نویسنده : شهاب - ساعت 14:13 روز پنجشنبه 9 خرداد1387
 
امواج زندگي را
با اغوش باز پذيرا باش
حتي اگر گاهي،
تو را به قعر دريا ببرد!
ان ماهي كه هميشه بر سطح اب مي بينم....
مرده است!!!

 
 
...
نویسنده : شهاب - ساعت 14:14 روز دوشنبه 6 خرداد1387
 
انگار درخت حياط ما هوايی شده
هرصبح
قبل از اين كه بيدار شويم
سايه اش را
روی درخت همسايه می اندازد !!!

 
 
وقتی کسی رو دوست داری...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:56 روز دوشنبه 6 خرداد1387
 
وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

 

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

 

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

 

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

 

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

 

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

 

حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

 

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

 

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

 

حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

 

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

 

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

 

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

 

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

 

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

 

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

 

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

 

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

 

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

 

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني

 


حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

 

وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

.

.

.


 
 
ناله خاموش‌
نویسنده : شهاب - ساعت 13:52 روز شنبه 4 خرداد1387
 


هراز چندگاه باصداي ناله‌اي كه از دور
مي‌آمد تفكرش به هم مي‌ريخت. با هر
مكث و توقفي صدا تكرار مي‌شد، تكرار.
نصف شب بود و در حال نوشتن.
صداي ناله‌رو مي‌خواست از توي نوشته‌هاش خط
بزنه و به نوشتن ادامه بده ولي
نمي‌شد.
اول فكر كرد خياله ولي با چند بار چشماشو باز و
بسته كردن و مطمئن از
بيدار بودن خود مطمئن شد كه صدا واقعي است.
ناله‌ها خودشونو تو سياهي شب
حك كرده بودن.
هر چه نگاه مي‌كرد به جايي نمي‌رسيد فقط صداي
گريه بود ولي نمي‌دونست از كجاست
.

بلند شد و به طرف در رفت.

همه جا تاريك تاريك بود. دستش رو به ديوار گرفت
و از صداي به هم خوردن
اشيا و شكستن آنها مي‌فهميد كه امشب شب عجيبي
است براش.

صداي ناله آنقدر ضعيف بود كه گوشاشو

تيز تيز كرد.كاش مي‌تونست زودتر بفهمه كه صدا
از كجاست تا بره و مطلبشو
بنويسه،

همين طوري هم كلي وقت كم داشت.

آخه اون صدا از كجا مي‌اومد.

فضا گنگ بود و مي‌خواست زودتر كشف كنه اون صدا
رو.

به صداي ناله نزديك شد. بالاخره بعد از كلي
كلنجار رفتن به ميز كوچك
شيشه‌اي رسيد كه تنگ ماهي رو اون جا خوش كرده
بود.

نشست و از چيزي كه مي‌ديد بهت زده شد.

حالا ديگه مي‌تونست بنويسه و بنويسه.

اون شب هم اون، هم ماهي كوچولوش غصه‌دار مرگ
دوستشون بودن كه روي

تنگ ماهي شناور بود.

 


 
 
چرا هیچ وقت نباید داخل دستشویی با موبايل صحبت کرد؟!
نویسنده : شهاب - ساعت 18:1 روز پنجشنبه 2 خرداد1387
 
                                   www.hamtaraneh.com
 
من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما
نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب
می ده!!! ول کن هم نیست
 
 

 
 
پرنده
نویسنده : شهاب - ساعت 18:47 روز چهارشنبه 1 خرداد1387
 


هنوز هم پس از گذشت سالها آنچه را كه در گوشم زمزمه مي كردي با گلويي
بغض آلود و چشماني اشك بار با خود نجوا مي كنم ، روزهاي آشناييمان بسان
شب و روز از جلوي چشمانم مي گذرند .
گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتي : پرنده ، با حيرت پرسيدم چرا
پرنده ؟! شتابان گفتي چون مي خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از
تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسير مي شوي زيركانه گفتي : اوج آسمان
آبي را نمي خواهم اگر در قعر زمين در دام عشق تو اسير باشم و تو صيادم
.
تو گفتي و من با گوش جان گفته هايت را مي شنيدم و به شنيده هايت جامه ي
عمل مي پوشاندم
ديگر پرنده ي آسمان زندگيم شده بودي ، برايت از تار و پود وجودم آشيانه
ساختم ، دستان سرد و لرزانم سايباني شد براي تو ، تا وجود تو را از
گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره اي از عشق برايت گشودم
خواني كه آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودي ام .
و آن شب هنگام كه از نان عشق سير گشتي و از چشمه ي جوشان محبتم سيراب ،
زمزمه ها در گوشم خواندي ، آواز سر دادي كه به پرهاي شكسته ام پرواز
بياموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمي دانستم از كجا شروع
كرده ام و فرجام به كجا خواهد رسيد ؟ !
و زماني كه براي ماندنت ديگر بهانه اي نداشتي براي رفتنت بهانه آوردي
، فرياد كشيدي آسمان دلت خاكستري است و هواي عشقت غبار آلود شده و نفس
كشيدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اينكه قفس دلت براي ماندن تنگ و
دلگير ...
و امروزي كه ته مانده ي ديروز سياه است و همان فردايي كه از آمدنش
هميشه دست و دلم مي لرزيد و هراس ديدنش را داشتم نا خواسته از راه
رسيد و كبوتري از جنس خودت آخرين پيغام تو را به دستم رسانيد (
پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده رفـــــــتني اســـــــــت ) !
افسوس كه اين حقيقت خيلي دير برايم آشكار شد و صد ها افسوس ديگر از
اينكه چرا با خون دل و اشك ديده پرنده اي مهاجر را زندگي بخشيدم ؟ ،
پرنده اي كه ذات و طبيعتش دستخوش هجرت است و كوچ كردن نماندن و رفيق
روزگار تنگ و تار شدن .
و امروز تنها چيزي كه از اين آمدن و رفتن برايم به جاي مانده ، اينكه
دانستم كيستم من ؟ ( برج تنهايي در اين دنياي وانفسا ! )