تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه !
نویسنده : شهاب - ساعت 14:5 روز سه شنبه 31 اردیبهشت1387
 

 

شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !

درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه


 
 
آرزوهایی که حرام شدند!
نویسنده : شهاب - ساعت 3:0 روز سه شنبه 31 اردیبهشت1387
 
 
 
 

 




جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
 
 
"شل سیلور استاین"
 
 

 
 
یاد گرفته ام...
نویسنده : شهاب - ساعت 0:52 روز چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
 
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
 

 
 
ماهی تشنه...
نویسنده : شهاب - ساعت 14:23 روز سه شنبه 24 اردیبهشت1387
 

             

                 

 

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای


 
 
خاک خاکستری...!
نویسنده : شهاب - ساعت 13:13 روز پنجشنبه 19 اردیبهشت1387
 
ابرها پر از باران اشکند

آسمان این شهر گرفته

کلاغها بر بام کوچه ها پرسه میزنندبی خیال

کبوترها دیگر آوازی سر نمی دهند

پرستوهای عاشق از سفر باز نگشته اند

آبی کو ... آسمان آبی کجاست..؟

دریا خروشان تر از همیشه فریاد میزند

بر کناره ساحل این بوم

مردمان این شهر در پی لقمه ای نان

پرسه میزنند

بر آنان خرده نگیر

آنان گشنه اند

خسته تر از همیشه

آنان نانی ندارند.. نایی ندارند

در ایامی دور

آنان همیشه بزرگ بودند

سر ریز از پاکی

ولی اکنون ..؟

دیگر بر آنان خرده نگیر

به پستی کشیده او را

دنیایی بی رمق به رنگ خاکستری

همیشه سیاه ... بدون سفید

فریادی بر لب نیست جز

شاید روزی آن رنگین کمان

که شاید بارانش تو باشی

بر آسمان این شهر عشق بازی کند

..............................

........................................................................

و چه زیبا گفت

رنگین کمان نشانه کسی است که باران را به جان خریده باشد


 
 
میتوانی تو بیا...این قلم...این کاغذ...این همه مورد خوب....!
نویسنده : شهاب - ساعت 14:28 روز سه شنبه 17 اردیبهشت1387
 
 
 
 
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
 
 

 
 
نویسنده : شهاب - ساعت 18:5 روز دوشنبه 16 اردیبهشت1387
 
خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند
 رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور
 و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور
 با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار
 و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار
 خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند
 من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور
روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای
 در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور
 یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا
 در دشت و در دامن
 یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن
 من نمی رفتم به راه دور
 به همین نزدیکها اندیشه می کردم
 همین شش سال و اندی پیش
 که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت
 گام خویش
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم
 دیدم ایشان نیز
 سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند
 گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او
 ای بی آزرمان زیبا رو
 ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او
 رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید
 بیندش چشم و پسندد دل
 چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، اید ؟
 خواندم این پیغام و خندیدم
 و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم
خفتگان نقش قالی همنوا با من
می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند 
"مهدی اخوان ثالث "

 
 
درد و دلی با پدر
نویسنده : شهاب - ساعت 14:40 روز دوشنبه 16 اردیبهشت1387
 

نمیدونم چی بگم از کجا بگم...بابا.............

امسالم گذشت و بیشتر از پیش دوریتو دارم حس میکنم.....

4سال شد.....

4 سال گذشت........

4ساله که دیگه نمیبینمت..

۴ ساله که تکیه گامو بدجور از دست دادم.......

بابا زود رفتی خیلی زود.......

زودتر ازون چیزی که فکرشو میکردم...نه...حتی فکرشم  واسم سخت بود یه روز رفیقمو از دست بدم..

بابا این روزا بدجور ریختم بهم..

تمومه بد بختی هایه عالم روسرم خراب شده همه چیم خر تو خر شده وقتی تو بودی نمیزاشتی اینجوری بشه حالم وقتی بودی که من مشکلی نداشتم اینقد راحت هوامو داشتی که غمی نداشتم مطمن بودم که یکی پشتمه ولی حالا چی..........

به کی باید تکیه کنم؟

هیچکس نیست بابا....

هیچ کس...

خستم داغونم چی میشد الان من پیشت بودم...

میدونم که الان بهترین جایه ممکن هستی....

 واسم دعا میکنی بابا؟

 میدونم چند وقتیه اونجور که باید به یادت نبودم....بچه بدی شدم....خیلی وقته سره خاکت نیومدم خیلی وقته...

خیلی دلم واست  تنگ شده بابا ...

بابا این شبا همش اون صحنه جلو چشم میاد صحنه ای که تو بغلم بودی...

 حالت بد شده بود...

روزی که برای اخرین بار از خونه بردنت بیمارستان.....

با چشات داشتی میگفتی دیگه نمیام....

ولی من باور نداشتم...

هی خودمو گول زدم گفتم به خودم که میایی حتی اون چند روزی که تو اورژانش بودی من نیومدم ملاقاتت منتظر بودم بیایی خونه....

ولی هیچ وقت نیومدی...

بابا راستشو بخوای نمیتونستم ترو تو اون وضعیت ببینم بابایی که من به خاطرم همیشه هست یه ادمیه که هیچ وقت خم نمیشد کسی که تو خوبی هیچی کم نداشت....

کسی که همه دوسش داشتن نمیتونستم ببینم رویه تخته بیمارستان اسیره هزار تا لوله و سوزن و ماسکه نمیتوستم..نمیتونستم اون گلوتو ...........

بابا از یه چیزخوشحالم اونم اینکه مطمنم الان جات خیلی خوبه هر وقت من خواب دیدم تویه جایه سر سبز خندونو شاد بودی........

هنوزم باور ندارم که واسه همیشه  همیشه رفتی فکر میکنم شاید برگردی ولی میدونم که نمیشه....... بابا اگه هنوزم قبولم داری واسم دعا کن واسم دعا کن که خودمو پیدا کنم....

واسم دعا کن از دست این مشکلات رها بشم بابا دعا کن تو که دوست نداری پسرتو تسلیم شده ببینی...

باور کن کم اوردم خیلی کم........

 

دیگه نمیتونم تحمل کنم کاش بودی.........

 

دلم خیلی واست تنگ شده............................

 

 

 

یه شعری هست برادرم شبه اخر وقتی بابا تو بیمارستان بستری بود و در واقع دکتر ها هم یه جورایی جواب کرده بودن گفته هر وقت اینو میخونم دیوونه میشم...من و سه تا داداشام بعده بابا کمرمون بدجوری شکست من احساس این شعره داداشمو میفهمم تک تک کلمه هاشو.......

 

یادم میاد اون قدیما

یادم میاد اون دور دورا

من و بابا وبچه ها

با هم بودیم تو سر سرا

بابا همیشه پند میداد

می گفت پسر تو خوبی کن

می گفت پسر بدی نکن

اگه کسی هم بدی کرد

تو خوبی کن بدی نکن 

بابا همیشه مرد بود

بابا با نامرد بد بود

بابا حالا مریض شده

وای که چقدر نحیف شده

بابا دلش تنگ شده

چشاش پر از اشک شده

حالا من و اون بچه ها

باهم میگیم که ای خدا

تو رو به حق انبیا

بده به بابامون شفا

واما.......

خدا بابا رو شفا نداد

خدا دعا مو جواب نداد

خدا حالمون و بد گرفت 

خدا بابامو ازم گرفت

حالا من و اون بچه ها

با هم میگیم که ای خدا

تو رو به حق انبیا بده به بابامون پناه 

 

روحت شاد

 


 
 
خسته ام...
نویسنده : شهاب - ساعت 13:34 روز دوشنبه 9 اردیبهشت1387
 
 

تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم  قایم کنی ؟
 تا کی
می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟
 این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟
 خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و
در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...
 امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن
 دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...
دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...
همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر
خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و این خاطره های بارونی بودن خیالت....
 
 
 
موزیک امروز
ـــــــــــــــــــــــ
اهنگ خودکشی از ساسان