تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

دلتنگیه امروز(1)
نویسنده : شهاب - ساعت 3:2 روز شنبه 28 مهر1386
 

بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقه ما چی شد؟

چشمه سیاش طرزه نگاش حجب و حیاش ماله کی شد؟

اونی که تازه اومد و تویه دلم خاطره شد

 بهش بگین با رفتنش کاره دلم یکسره شد

پر زدو رفت حتی برام خطو نشونم نکشید

 رفتو نشست رو شونه یه اونکه به فکرم نرسید

بهش بگین همین روزا تویه دلم میکشمش

 خدا نیاره اون روزو بیوفته چشمم تو چشش

 دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون

 قلبمو زد به نامشو پر زدو رفت از اشیون

عاشقی کاره تو نبود من عاشقت بودمو بس

 اون همه احساسه منو کشتی گلم پایه هوس

 اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوس داریش

 وقتی که اسمه تو بیاد زنده میشم نفس نفس

 

خواننده:ناصر!

پ.ن۱:هر از گاهی میون آپهایه همیشگیم با موضوع هایه مختف ...موضوعی با عنوان دلتنگیه امروز هم اپ میشه که شعرهایی از خوانندههایه ایرانیه...و موضوع شعرم همیشه به من یا کسی که باهاش در ارتباطم ربط پیدا نمیکنه البته ممکنه بعضی از شعر ها هم بی ربط نباشه ولی دلیل اصلی انتخاب شعر زیبا..صدای قشنگ و اهنگسازیه فوق العاده هستش!

پ.ن۲:تویه نظرات میخوندم که یکی دونفر از اینکه نمیزارم راحت مطالب یا عکس یا هرچیو از وبلاگم کپی کنن ناراحتن...باید خدمتشون بگم که من این عکسا یا مطالبو از وسطه خیابون پیدا نمیکنم که بخوام در اختیار هر کسی که نو این دنیایه شلوغ نت رفت و امد میکنه بگذارم...بیشتر این نوشته ها واسم خیلی ارزشمنده و درواقع یک دفترچه خاطراتی واسم در اینده میمونه و عزیزانی که کارو کاسبیشون از بابته کپی کردنه مطالبم تو وبلاگاشون کساد شده باید بگم یکم استعداد به خرج بدین فک نکنم کپی کردن از هرجایه نت و جمع کردنشون تویه اپ واسه خودت که اخرش بگی اینارو من نوشتم کاره جالبی باشه!با این حال اگه دوستایه عزیزم عکسی از وبلاگم میخواستن حتما بهم بگن هر جوری شده بهشون میرسونم!

فعلا!!


 
 
خداحافظ..ماه رمضون..
نویسنده : شهاب - ساعت 2:40 روز شنبه 21 مهر1386
 

رمضان! دلهای مؤمنین بدرقه راهت!

شانه به شانه صف می كشند.

دستهای نیاز كه به سمت آسمان بلند می شود. زمزمه اللهم اهل الكبریاء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و... اوج می گیرد.

 احساس می‌كنی پاهایت از زمین خاكی جدا شده و در فضای دیگری سیر می‌كنی. فضای خلوص، تسلیم و تقوا. این حس، پاداش یكماه روزه داری خالصانه متقین است كه نصیب مومنین حقیقی می‌شود.

شیرینی كه به دهان می‌بری و كامت در روز عید شیرین می گردد نشانه این است كه در مابقی ایام سال نیز باید به شیرینیها، خوبیها و خلوص رمضان وفادار بمانی. اجازه نده كه تلخی گناهان ریز و درشت دامن زندگی و ثانیه هایت را بگیرد.خوب بودن فقط مختص یك ماه نیست. خوب بودن را در سراسر زندگی به همراه داشته باش.

اللهم انی اسئلك خیر ماسئلك به عبادك الصالحون و اعوذبك مما استعاذ منه عبادك المخلصون

 

تموم شد....

خیلی زود...قبله اینکه فکرشو بکنی تموم شد رفت تا یه سال دیگه.....

میخوام بگم از الان دلتنگش شدم...

ای کاش همش ماه رمضون بود.دلم برای اون ربنا ها برای اون دعای سحر ،برای آش رشته های ماه رمضون تنگ میشه..عجب سحرهایی بود...عجب روزایی بود..

اما می دونی دلم برای چی بیشتر تنگ میشه....

دلم برای اون قرآن های رو سر تنگ میشه...

دلم برای اون شبهای احیاء تنگ میشه..برای اون ساعاتی که واقعاْ خدا رو در اعماق وجودم حس کردم.

آره ، ماه رمضون تموم شد...

 یاده استاد دهقان افتادم..اخه اون همیشه سر کلاسش این ایه رو میگفت..:(نحن اقرب الیک من حبل الورید)این استاد ما همیشه این رو میگفت اما برای فهمیدن این آیه برای آدمی مثل من  یه شبی مثل شب قدر نیاز بود.تا بفهمم که خدا چقدر به من نزدیکه...

 آه...چه زود تموم شد.سفر یه ماهمون به مهمونیه خدا...خوش به حال اونهایی که زرنگی کردن و توشه خودشون رو از سفره الهی بر داشتن...

نمیدونم سال بعد هستم تا دوباره این لذتا رو با تمومه وجودم درک کنم یا نه...! نمیدونم کسایی که امسال باهاشون بودم هستن تا سال دیگه خاطراته زیبایه ماه رمضونو واسم زنده کنن یا نه...! خدا کنه که بازم همه چیز مثله ماه رمضونه امسال باشه ولی البته همراه با درکه بیشتره ما از این ماه...اميدوارم که چيزايي رو که تو ماه رمضون بدست آورديم ، ديگه از دست نديم و جوري رفتار کنيم که انگار هنوز هم ماه رمضونه!

و اين نکته رو هم هيچ وقت فراموش نکنيم که ماه رمضون هم گذشت و عمر هم مثل باد مي گذره و خيلي زود برمي گرديم مي بينيم که دارن رو دست مي برنمون خدا کنه اون موقع رو سفيد باشيم

 

عیده فطر رو به همگیه شما تبریک میگم ایشالله که همیشه  ی همیشه مثه این ماه بیشتر به یاده خدا باشیمو فقط موقع گرفتاریا سراغش نریم..

 التماس دعا


 
 
امشب بازم فرشته ها میان پایین..
نویسنده : شهاب - ساعت 3:22 روز پنجشنبه 12 مهر1386
 

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد می شوند، می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ، حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟
 می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.
خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای
مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی . مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را
چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آن سوتر منتظر است. مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند
 
 
قشنگترین لحظه هایه هر ادمی اون لحظه هایی که هر ثانیشو زندگی کنه..زندگیه به معنایه واقعیش...من  سه شنبه شب زندگی کردم..اره...ولی برای اولین بار و شایدم اخرین بار تو عمرم زندگی کردم...گفتنش سخته...اما اگه شبایه قدر برید پیشه خداتون و بفهمید که به حرفاتون گوش میده حسه منو درک میکنید...نمیدونم چی شد که زد به سرم برم هیتی مسجدی جایی...به قوله یکی از دوستام خدا خواست که بیایی...نمیدونم...اما اون شب همه چی قشنگ ردیف شد...با پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم هیئت که البته خونه یه شهید بود که خانوادش تو این شبا خونشونو در اختیار ماهایی گذاشته بودن که میخواستن با خداشون دردل کنن...من تو سالایه قبل بیشتر وقتا تو خونه بودمو پایه تلویزیون...کم پیش میومد که برم هیت یا مسجدی...ولی امسال...انگار باید میرفتم...
 
اون شب با کلی از ادمایی که گرفتار بودن با کلی ادمایی که درد داشتن.کسایی که از ته  دل زجه میزدن و با خداشون حرف میزدن...صفایی کردیم...اون شب تا جایی که میتونستم با خدام حرف زدم..گریه کردمو ازش خواستم منو ببخشه...بهش گفتم میدونم خیلی گناه کردم خیلی بدبختم ولی مگه به جز تو کیو دارم  فقط تورو دارم و بس به دادم برس با وجود تموم بدیام با وجود تموم کارایی که نباید می‌کردم و انجام دادم. . .خودم که روم نمیشه بهت نگاه کنم اما یه دل شکسته دارم که اونو جلوت میگیرم.......

خلاصه اینکه حسه قشنگی بود که نمیشه بیانش کرد ولی مطمنم خدا حرفامو تاتهش شنید چون یه حسه خوبی بعده مراسم داشتم .....از هیت که اومدیم با بچه ها بیرون انگار همه باز میخواستیم یه کاری کنیم...حرفه سید که ظهر بهم زد تو گوشم بود(گفت:شهاب امشب دارم با چند تا از بچه ها میرم بهشت زهرا...قطعه ی شهدایه گمنام..تونستی بیا...بهشتو میبینی)زیاد به حرفاش فکر نکردم اما اون لحظه تو یه خیابون یهو ناخواسته گفتم بریم بهشت زهرا...همه هاجو واج نگام میکردن اما بعده چند ثانیه انگار که منتظر چنین پیشنهادی بودن قبول کردن..رفتیم سراغه سیدو با اون موتور  معروفش !!با یه نیسانو وانت رفتیم بهشت زهرا....

تویه بهشت زهرا با موتور میرفتیمو میرفتیم به قطعه یه شهدا که رسیدیم دیدیم خیلیا هستن..بویه بهشت میومد اونجا..تو اون خلوت میشد خدا رو حس کرد...گفتنی نیست باید بودینو میدید..دنیایی بود...

تا صبح اونجا بودیمو بعد برگشتیم...از بچه ها که خدافظی کردم .. راه میرفتمو به اتفاقایی که اون روز افتاد فکرکردم...فکرشم نمیکردم اینجور جاها برم...خدارو شکر کردم بابته همه چی و پیاده تو اون هوایه خنکه پاییزی تهرون به سمته خونه رفتم...

 

امشبم شبه قدره...بچه ها بیام دعا کنیم واسه همه مریضا..واسه اونایی که این روزا جایه اینکه تو این مراسما باشن رو تختنو حسرت میخورن..بیام دعا کنیم خدا شفاشون بده...

خداجون.. تورو به این شب تورو به تموم کسایی که دلشون از من پاکتره آخر و عاقبت مارو ختم به خیر کن خدایا امشب دستای زیادی رو به درگاه توست که خیلی از اون دستا ، دستای کوچولویی هستن که دارن برای شفای پدر یا مادرشون دعا میکنن خدایا حاجت تمام حاجتمندها رو روا کن خدایا همه مارو ببخش خدایا مارو ببخش.......

 

الهی العفو....

 

تو كه آهسته  می خوانی قنوت گریه هایت رامیان ربنای سبز دستانت دعایم كن.         

 

 التماس دعا


 
 
مارا دریاب.......
نویسنده : شهاب - ساعت 16:17 روز شنبه 7 مهر1386
 

تویی که دل دل ميكني  هنوز
هيچ حواست هست که برگ ها خیلی وقت است روییده اند و و
گاه رفتنشان است؟
من خود را با آنها روی زمین می اندازم
 
شاید هم شاید همراه طبیعت دوباره از نو روییدم نه!
چگونه مي شود فهميد پس از سقوط چه چيز انتظارت ر امي كشد ؟
فرق چندانی با همه نداري! فقط می دانی که همه این راه را می روند و تو هم!
من تصمیم خودرا گرفته ام
سقوط همیشه ابتدای اوج است
این بار شاید
سقوط فقط سقوط است
اصلا
بگذار فلسفه نبافيم
من در اوج بودم و حالا سقوطم مقدر شده  
مثل یک قانون طبيعي
کوتاه بود........لحظه اوج چه تو از فلسفه متنفری پس
فقط یک جمله دیگر می گویم
دوست دارم با اهنگ عبورتو ( تنها تو...توبرمن بوز)
به زمین برسم

دریغ که نمیکنی؟؟؟

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن ابلکه آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من غريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست
تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من غريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
 
 
 
نصفه ماه رمضونم گذشت! همين راحتي و به همين سرعت و مثل يك چشم بر هم زدن.
خدا كنه كه شما از اين روزها و شبها نهايت استفاده معنوي را برده باشيد.
من كه...
هنوز هم وقت هست، ولي بايد وقت شناس بود.
انشا الله خدا توفيق وقت شناسي و موقعيت شناسي را براي درك بهتر اين ايام عنايت كنه.
 امروز خيلي خسته و بي‌حوصله بودم.
نمي‌دونم چرا بعضي اوقات حس و حالي پيدا مي‌كنم كه حتي تحمل خودم براي خودم مشكل ميشه.
بگذريم.
از شخصي پرسيدند: چندسال داري؟
گفت: 20 سال.
بزرگي به او خرده گرفت و گفت: نگو 20 سال دارم، بگو آن 20 سال را ديگر ندارم.
...
 
پ.ن۱:این اهنگه یگانم فوق العادستا نه؟من که خیلی دوست دارم و از همه مهمتر خوشحالم که صداشو تو تلویزیون میشنوم!به امیده روزیکه تموم خوانندههای جوون و خوش صدایه کشورمون مجوز بگیرن!
 
 
 
خدايا، ما را درياب كه گمگشته ديار خراب آباد دنياييم.
 
التماس دعا