تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

یه حسه اسمونی...
نویسنده : شهاب - ساعت 14:29 روز چهارشنبه 26 اردیبهشت1386
 

هوای لطیف....بوی بی نظیر خاک و بارون....همون بویه بارونی که روح رو تازه میکنه و یاد شیرینی و سبکبالی روزهای کودکی رو تویه ذهنمون زنده میکنه.حتی تویه اسمون ابری بهاری یه حس هست که روح رو تازه میکنه و تازه شدن همیشه جذابه...خصوصا وقتی این تازگی تو روحت جوونه می زنه راستی بهار تورو یاده چی میندازه؟

بهار واسه من یه دلخوشیه شیرینه.ادمایی که واسه جست و جویه دلخوشی به دوردست ها خیره شدن من رو متعجب میکنن.اخه دلخوشی و شادی خیلی نزدیکه یه جایی تو دل ادما و اغلب اتفاقات ساده روزمره شکفته میشه.

دلخوشی و شادی یه حسه همیشه شیرینه..که به قشر و عده و فرقه خاص مختص نیست.اون واسه ظهور توی دنیای ادما..ادما رو جدا نمیکنه برعکس این ادمان که تو شناخت دلخوشی به خطا میرن و  از اون یه رویایه دور دست و دست نیافتنی میسازن.

وقتی میشه از صدای یه دوست شعف رو دوباره زنده کرد چرا گاهیی درگیر تکرار و دربند عادت اسیر شده ایم؟ شکوه زندگی فراتر از اونه که در تکرار خلاصه بشه.از خودمون بپرسیم چه چیزهایی رو با امکانات موجود میشه تغییر داد و بهتر کرد؟شاید اولین تغییر تغییر است که باید در حسمون رخ بده.

یادمون باشه ایجاد تغییر همیشه به معنی هزینه های مادی نیست.

گاهی حتی یک لبخند میتونه چهره ای رو اسمونی کنه واسه همینه که لبخند شیرینه بچه ها دل همه مونو از شادی پر میکنه.تغییر اهنگ کلام میتونه احساسی نو هدیه کنه.

تغییر افکار کهنه میتونه لحظه های روبه رو رو نو کنه.درسختی ها جست و جوی نکات مثبت میتونه تحمل دشواری هارو هموار کنه.حتی در دشوارترین شرایط به یاد داشتن حضور و حمایت خدا بزرگترین دلخوشیه گاهیی اوقات صبر میتونه یه اسطوره نو بسازه.

وقتی یه تشکر پرمهر میتونه دلی رو گرم کنه وقتی یه دلداری صمیمانه میتونه یخ غصه ای رو ذوب کنه وقتی حتی فقط یه قدم زدن صبحگاهی میتونه برای کم کردن فاصله دو همراه صمیمیت ها رو مضاعف کنه از دست دادن دقایق در اندیشه به نداشتن ها چه جبران ناپذیره.

 

دلخوشی گاهی مثله همون عینکیه که رو چشم مونه اما گاهی اونقدر سرگرم جوانب شدیم که واسه پیدا کردنش گوشه و کنار و اطراف رو زیرو رو میکنیم.

اخر سر هم وقتی بعد از اون همه گشتن اونو رو چشم مون پیدا میکنیم به اون همه کلافگی تو جست جوش خندمون میگیره.از همون لحظه که در جست و جوی دلخوشی به دوروبرم دقت کردم حتی هوای بهار یک دنیا خوشبختی به مشامم هدیه کرده.

خوشبختی مثله یه پروانست وقتی دنبالش میدوی پرواز میکنه اما وقتی می ایستی میاد روی سرت میشینه و من از صمیم قلبم واسه همه ارزوی یه دنیا پروانه دارم.

اسمونی باشید


 
 
چگونه زندگی خود را تباه کنیم؟!
نویسنده : شهاب - ساعت 13:38 روز چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
 

شلخته باش.تو که در سرباز خانه یا پادگان اموزشی ارتش نیستی.تو یک ژیگولوی اتو کشیده هستی..و مستحق استراحت.تو نیاز به خواب قیلوله داری.احتیاج داری دایم لم بدهی و استراحت کنی.اصلا هم خودتو  مقصر ندان که چرا تو زیر لحاف هستی و دیگران سرکار.هروقت دلت خواست از خواب ناز بیدار شو و بعد هم تا هر وقتی دوس داشتی بیدار بمان.

اصلا هم راجع به صبح فکر نکن..چون ان موقع که تو بیدار نیستی.صبح ماله کشاورزهاست و من گمان نمیکنم ادمی مثل تو صبح زود بیدار شود وبرود طویله را تمیز کند درسته؟

هر چی دلت میخواد بخور..هیی....! تو عالی به نظر میرسی حالا وزنت هر قدر که میخواهد باشد.خدا تورا زیبا و دلفریب افریده.توفقط صد وچهل..پنجاه کیلو بیشتر از مانکن های لاغر مردنی مجلات مد وزن داری...که اینم مشکل انهاست.نه تو! انها هستند که اشتها ندارند...

حالا حواست را جمع کن.این قسمت خیلی مهم است.وقتی ترجیح میدی تفریح کنی اصلا به خودت زحمت کار کردن نده.

درواقع وقتی حال و حوصله نداری تن به کار کردن نده زندگی کوتاه است.چرا باید حتی لحظه ای از ان را صرف کاری لعنتی کنی که دوستش نداری؟لزومی ندارد کاری را که دلت نمیخواهد انجام دهی.تو خیلی بالاتر از این حرفها هستی.درواقع از هر کس و هرچیز دیگری در روی کره زمین بهتری.تو حق داری هر کاری را که دلت نمیخواهد انجام دهی رد کنی.به هرحال پول از یک راهی به سویت می اید..از راهی اسان چون تو خودت اینطور میخواهی.

اصلا هم به خودت زحمت نده که منضبط باشی.تو همین طوری هم به خودت می بالی و به راستی خوشحالی.تو مثل نوزادی دوست داشتنی هستی و همه همیشه تو را از این بابت تحسین میکنن حتی وقتی بزرگسالی با موهای جو گندمی و شکم گنده بشوی.

 


 
 
لبه حوضچه...
نویسنده : شهاب - ساعت 15:8 روز شنبه 8 اردیبهشت1386
 

دارم لبه حوضچه کم عمق حیاط پابرهنه راه میروم.ترس افتادن توی اب ان هم کم عمق یکی از ترس های لذت بخش است!اگر بیفتم توی اب؟!!!...خیلی لذت دارد.نمیدانم این چندمین بار است که دارم محیطه حوضچه را طی میکنم...پابرهنه!!!

دارم پابرهنه فکر میکنم به این که چرا ما ادما با هم رفت و امد میکنیم؟! یک مشت جواب کلیشه ای در ذهنم رژه میروند.برای اینکه از حال هم باخبر شویم...تنهایی های مان را پر کنیم...به هیچ کدامشان توجه نمیکنم.اصلا قانعم نمیکنند.

ما ادما وقتی همدیگر را میبینیم به جای اینکه انرژی مثبت به هم بدهیم یا به هم فخر میفروشیم یا به هم طعنه میزنیم و یا همدیگر را مسخره میکنیم و ناراحت.خدا نکند اگر ببینیم که یک نفر دارد در مسیر خودش پیشرفت میکند!تمام تلاشمان را به کار میبندیم و تا بهر نحو شده عقده درون مان را بر احساساتش بکشیم و زخمی اش کنیم.

خیلی های مان میدانیم که این معاشرت ها برای نابود کردن تنهایی نیست!چون در جمع هم احساس تنهایی میکنیم!نمیخواهیم بپذریم که فقط خودمان میتوانیم خودمان را از تنهایی نجات بدهیم!

دارم پابرهنه فکر میکنم:ما ادم ها برای این باید با هم رفت و امد کنیم که به هم امید انگیزه انرژی مثبت و ...بدهیم روحهای مان را شاداب کنیم.ما باید روح یکدیگر را شاد کنیم!کار سختی نیست.اصلا کاره سختی نیست!

دارم با خودم فکر میکنم که اگر نمیتوانم به کسی امید انگیزه بدهم اگر نمیتوانم روحش را شاداب کنم همان بهتر که هزار بار محیط حوچه را پابرهنه طی کنم!اگر بیفتم توی اب؟!!!پاهایم را وارد اب میکنم....غلبه بر ترس ها همیشه لذت بخش است!!!

پ.ن:قالب قبلی یک مشکلی پیدا کرد که مجبور شدم قالبمو عوض کنم!

 

بهترین باشید