تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

خداحافظ...رسیدیم به اخره خط
نویسنده : شهاب - ساعت 16:23 روز یکشنبه 15 بهمن1385
 

خداحافظی.تمرین آن حکایت همیشگی که ناگهان چه زود ،دیرمی شود.

ما همیشه رفته ایم.دیریست می رویم به بدرقه.سپردن به دست خاک.خاک سرد.

دریک هوای سرد.یک روز سرد.زمانه ی سرد.برای همین است که زمستان است.

حرف زیاد است اما نای گفتنش نیست.شاید فعلن.خلاصه که باید بروم به سمت ناله ها

از کوچه های شهر خود با آنکه صد خاطره دارم

با آنکه هر کجای شهر که پا میگذارم

آنجا برایم خاطرات جوانیم را زنده میکند

                  بیزارم

با آنکه این شهر این مردم این کوچه     جزیی از وجود من است

این خاک تمام تار و پود من است

من احساس میکنم همین شهر     همین شهر یخ زده

مامن آخر و گور من است

از هر کوچه ای که گذر میکنم 

شوری عظیم سر میکشد بر وجود من

آری این شهر من است    "شهر من"

خسته تر از آنم که از مردم خداحافظی کنم

گویا دو روزی آمده بودم به این شهر بازی کنم

بازیگر نقش خودم بودم و وای چه بد بازی کردم

هیچ تماشاگری را نتوانستم راضی کنم

ای شهر من شهر روشنایی و نور شهر خاموش

میروم از پیش تو امشب کوله بارم بر دوش

میروم تا همهمه دور شود

من کجا و کجا آنهمه جوش و خروش

شهر من شهر سیاهی شهر دود

آخر این پیوند بی معنای ما با هم چه سود؟

اعتراف سخت است ولی میگویم

روزی این شهر همه دنیای من بود

روح آرام من از دست تو دیوانه شده

خانه ی دل در کوچه های تو ویرانه شده

آن پنجره ای که یک روز مرا رسوا کرد

حال ببین امروز چه بیگانه شده

برای آخرین بار تو را میبینم از پس پنجره ای

خواب و خاموش تر از دهکده ای

عده ای خواب تو را میبینند با حسرت

در چه آرزویم من و کجایند عده ای!

 

سلام دوستای عزیز

ایشالله که حالتون خوش باشه.ببخشید خیلی دیر اومدم واسه اپه بلاگم.

اما امروز اخرین اپیه که میکنم. یه جورایی اومدیم واسه خدافظی دیگه.

دیگه نه حوصله نوشتنو دارم نه حالو روزه خوشی که بخوام دوباره متنی چیزی بنویسم یا اپ کنم

 ....از همه دوستای عزیز که این چند مدت بهم سر میزدنو با نظراتشون بهم کمک میکردن خیلی خیلی ممنونم.

پارسال درست تو همین ماه شروع کردم به نوشتنو دوستای زیادی با نظراتشون بهم کمک کردن.

بعضی ها اومدنو بعضیام رفتنو.... بعضیام تا این روزه اخری بهم سر میزدن از همتون مممنونم.

 از نیلوفره عزیز- رهگذره خیال-شادمهر-ویدا-سارا-مانی و بقیه دوستای گلم هم ممنونم که همیشه بهم سر میزدن.

امیدوارم همیشه همیشه شاد باشیدو غم و غصه سراغتون نیاد.

واسم دعا کنید.....

اینو بخونید فکر کنم قشنگ باشه..........

 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار میکنه؟
 

خوبی بدی چیزی از ما دیدین حلالمون کنید

مراقبه خودتون باشید

خداحافظ ....همین حالا