اکنون خدا پيش چشاته،مگه نه
گفته بودي که توي هرم صداته،مگه نه
غم نخور اگه نديديش که بهت گفته بودم
که خدا هر چي باشي،بازم باهاته،مگه نه
وقتي که گير مي کني سراغ اون فقط مي ري
باورت مي شه که اون خود خداته،مگه نه
وقتي که دل مي گيره همش شکايت مي کني
اون موقع خوب مي دوني که نينواته،مگه نه
هر کسي جايي داره که دل واسش پر مي زنه
هر کسي جايي داره که دل واسش پر مي زنه
همه ي دل تو هم تو کربلاته،مگه نه
درد دل داري مي خواي عقده هاتو باز کني
با خدايي که درست پيش چشاته،مگه نه
غم،غم نخور اگه نديديش که بهت گفته بودم
که خدا هر چي باشي،که خدا هر چي باشي
هر چي باشي،بازم باهاته،مگه نه
شعر:فرزاد حسنی

سال نو میلادی رو به همه دوستای عزیزم![]()
مخصوصا دوستان مسیحی تبریک عرض میکنم![]()

توجه توجه
اهنگه جدید و بسیار زیبای عشق خودم
(( شادمهر عقیلی))
همه کفو برید تو کارش...
شله... شلههه![]()
گوش نکنید از دستتون رفته حالا من گفته باشم
خوب اهنگ گوش دادیمو قرامونو
دادیم کلی هم انرژی گرفتیییییم. بریم سراغ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازییییییییییی
.
امان از دسته این بازیهای عجیب و غریب
این بازی یه جورایی هم به ما رسید.
مرسی از نیلوفر خانومه گل و گلاب و خانومه عروسک کوکی!! که منو به این بازی هم دعوت کردن
.
وقتی این بازیو دیدم اولش گفتم این زندگی ماشالله قشنگ ما چیزه خاصی توش اتفاق نیوفتاده که بخوام بگم
.ولی یه کم که فکر کردم دیدم نهههههههههههه مثل اینکه چیزای خوبم داره از توش در میاد
.
۱.بچه تهرونم روزگارم بد نیست....من از دوران بچگی یه بچه یییییییی شرررررررر از همه لحاظ بودم
.یادم نمیره هیچ وقت که یه بار چوب کردم تو چشه پسر عموم
یا یه بار شیشه اتاقمو شکستمو با یه تیکش دختر عمومو از ترس تا دم مرگ بردمو اوردم.یا یه بار که بابابزرگم خوابیده بود جفت پا پریدم تو شیکمش اونم تا جایی که جون داشتم منو زد..نامرددددددددد
.خوب بچس شیطونی میکنه دیگه باید بزنیشششششششش
. ۵-۶ سالم بود که مادرم برام یه اردک خرید که باهاش بازی کنم خیلی هم دوسش داشتم یه روز زد به سرم که برم بشورمش میخواستم خوشگل بشه خوووووووب .بردمش زیره اب تا جایی که میتونستم شستمشو قشنگ چللوووندمش ولیی یه نیم ساعت بعد مرد![]()
![]()
![]()
![]()
.هنوز دلیل مرگشو نفهمیدم![]()
۲.خیلی دوست دارم شعر بگم ولی هیچ وقت اون چیزی نمیشه که خودم میخوام یعنی یه چیزه وحشتناکی میشه که واسه هرکی میخونم بهم پیشنهاد میکنه برای حفظ ابروی شعر و شعرای ایرانی شعر گفتنو کنار بزارم![]()
منم بالاخره همین تصمیمو گرفتم
ولی هر بار هرچی که میبینم واسش شعر میگم که از لحاظ خودم فوق العادست ((دقت کنین فقط از لحاظ خودم
)).یه چیز دیگههه از بچگی دوست داشتم خواننده بشم
.چرا میخندییییییییین؟؟؟؟ خوب منم دل دارم دیگه
.صدامم خیلیییییییییی قشنگه....البته اینو فقط مادرم میگه وگرنه بقیه میگن صدات شبیهه هرچیزی هست جز ادمیزاد
((بی ادبا
))میگن خودتم نمیفهمی چی میگی چه برسه بقیه
.ولی من خواننده میشم اینو قول میدم این همه خواننده شدن یکیشونم من
.
۳. از اخلاقم هم اگه بخوام بگم یه ادمه مغرور خودخواه((البته اینو دیگران میگن که هیچم اینطور نیست))هستم.ولی یه چیزیو خودم قبول دارم اونم اینه که زود عصبانی میشم ولی زودم عصبانیتم میخوابه و پسر خوبی میشم
.وای به اون روزی که با کسی قهر کنم خدا اون روزو نیارههههههههه
.دیگه اشتی کردنم میره واسه یه ۱۰-۲۰ سال دیگه یا اینکه تا عمر دارم باهاش قهر میمنونم.مثلا یکی از عموهام که از وقتی یادمه باهاش قهرم فکر کنم اینم بر میگرده به همون مغرور بودنم.البته هستن کسایی که میگن خیلی مهربونم.((اینو گفتم یهو پیشه خودتون نگین این چه هیولایی هست دیگه
)).
۴.من در روزی متولد شدم که دوسش ندارم.روزی که من به دنیا میام همه سیاه میپوشن و تو سرشون میزنن.اخه روز قحطیه؟؟؟؟؟؟؟
.۱۵ خرداد ماه.....همیشه در حسرت یه تولد درست حسابی در این روز بودم.اخه یا همش یه هفته قبلش میگرفتیم یا یه هفته بعدش.ولی امسال زدم به سیمه اخر گفتم ولش کن بیخیال اون واسه من یار نمیشه....نهه من چی دارم میگم؟!داشتم میگفتم زدم به سیمه اخروگفتم من باید دقیقا روز تولدم جشن بگیرم.((پامم کوبیدم زمین
)) و بقیه هی گفتن نههههههههه نمیشه که گفتم خوب من چه گناهی دارم من جشن میخوام((چه لوس))هر جور بود تویه عمرم در روزی که به دنیا اومدم یه جشن گرفتم که خیلی هم بهم چسبید.صدای همسایه ها ولی در اومد منم در یک جواب کوتاه به همشون گفتم به شما ربطی نداره!
.همه بهم میگن چه پا قدمی داریییییییییییی!!! اخه میگن وقتی من به دنیا اومدم همون کسی که یه ملت واسش میزنن تو سرشون رفت زیر خاک.....!!!!!!!!!!
۵. یه خاطره خوبم که همین دیروز اتفاق افتاد و خیلی داغه واسه برف اومدن دیروزه که برف به صورت خیلی خفن روی زمین نشست . به توصیه یکی از رفقا گفتیم که یکم امروز یه کم ملتو اذیت کنیم.اخه خیلی وقته بچه خوبی شدم.
برف که اومده بود درختارو سفید پوش کرده بود.رفتیم پایینو با چند تا از بروبچزیه جای خوب کمین کردیم.دیدیم یه چند تا دختر دارن از زیره درخت رد میشن منم که دیدم فرصت بهتر از این نیست عینهو جننننننننننننن با سرعت تمام چنان ضربه ای به درخت زدم که اون دخترا تو عمرشون اون همه برف فکر نکنم دیده بودن
. الان که یاده قیافهاشون میوفتم خندم میگیره کله هیکلشون برفه خالی بود صورتشونم قرمزو فکر کنم از شدت جوش اوردن از گوشاشون دود داشت در میومد![]()
![]()
.هیچی این اتفاق افتادو اونام بعد از چند تا چیز گفتن رفتن.منم که از این کار بسیار خشنود بودمو با صدای بلند داد میزدم زندگیییییییی بهتر از این نمیشهههههههه زندگیییییییی
که در همین حین یهو نفهمیدم چیشد پاهام رفت گله هم و با صورت چنان رفتم تو برفا که دیدن داشت !!!!!!!فقط همون جور که با صورت تو برفا بودم دعا میکردم کسی ندیده باشه این صحنه رو که خدار و شکر کسی ندید ولی فکر کنم اه همون دخترا بود که منو گرفت
.((بهزاد خیر نبینیییییییییی اون منو اغفال کرد
))
۶.عاشق برنامه هفت شنبه فرزاد حسنی هستم. تو مواقع بیکاری یا اهنگ گوش میدم یا کتاب میخونم. عاشق کتابای وین دایر و انتونی رابینز هستم.به بحث های روانشناسی خیلی علاقه دارم البته این علاقم به وسیله برادرم ایجاد شده. اخرین کتابی هم که خوندم کتاب" زنانی که با گرگها میدوند" بود که فوق العاده با خوندش حال کردم. پایه اساسی مجله موفقیته استاد حلت و همچنین مجله اتفاق نو هستم.تو زندگیم ادم تنهایی هستم و واسه زندگیم هیچ برنامه و هدفی ندارم و یه ادمه معلق میشه گفت تو زندگیم.
ببخشید دیگه یه کم زیادی حرفیدم برم بالا منبر پایین اومدنش کار هر کس نیست
. چقد گفتمااااااااا خداییش دیگه اینم اندر احوالاته ما بود.
خوب این بازیو دوست دارم ویدا ....مینا....رهگذر خیال ...شادمهر...مانی ادامه بدن.
ببینم چه میکنید
یاحق![]()
اهنگ زيباي بگي نگي از مجيد خراطها
بگي نگي اين روزا بازم خيلي دلم تنگه برات
بدجوري تنهام دوباره بي تو و اون رنگه چشات
بگي نگي چند وقته که دلتنگيام زياد شده
باز هواي تو رو دارم بهونه هام خيلي شده
بخواي نخواي دوست دارم بياي نياي منتظرم
بگي نگي دق ميکنم اگه تو تنهام بزاري
کاشکي تو گرماي نگات بغض يخيمو بشکنم
حس بکنم که عاشقم شايد که باورت کنم
تو لحظه هاي خستگيم سر روي شونت بزارم
تو اوج بي کسيم نياي به گريه عادت ميکنم



"و همه ميدانيم ريه هاي لذت پر اکسيژن مرگ است.."
سلام
امروز يه سوال ازتون دارم.
يک ساعت مونده به مرگ...چي کار ميکنيد؟
خيلي ازش غافليم...خيلي زياد.پامون رو محکم به زمين چسبونديم و با چنان اعتماد به نفسي قدم برميداريم...غافل از اينکه ممکنه يه روزي به خاطر همين فشار زياد پاهامون...به خاک فرو بريم!!!
غرور... خودخواهي... مردم ازاري... تهمت... نفرت... خشونت...همه اينها رو سرلوحه کارمون قرار داديم. گذشت... محبت... عشق... صداقت..... و تمام اين ها رو به خاک سپرديم.فراموش کرديم يه روزي اين تن خاکي ماست که به راستي به خاک سپرده ميشه.
فراموش کرديم که يه روزي يه جايي بايد جواب پس بديم. خواب...خوراک...کار...زندگيمون رو توي همين سه واژه خلاصه کرديم!يادمون رفته که چطور بايد درست زندگي کنيم.
مرگ....چرا با شنيدن اين واژه تنمون ميلرزه؟چرا؟ کجاي کار ايراد داره که از"مرگ"ميترسيم؟مگه به غير از اينکه توي اون دنيا که به دور از تمام تيرگيهاي اين دنياست...به خدا نزديک ميشيم؟پس چرا؟چرا ميترسيم؟مگه باور نداريم که "مرگ پايا کبوتر نيست" نه از مرگ يادي ميکنيم نه اينکه حداقل شکر زندگيمون رو به جا مياريم.
نميدونيم لحظه هامون چه رنگي هستند و ساعت زندگيمون با چند بار تيک تاک کردن ثانيه هاشوبه اينده پاس ميده.با ياد مرگ با ياد اينکه يه روزي بايد کوله بارمون رو خالي کنيم و بريم شايد لحظه هامون رو کمتر اسير وسوسه هاي شيطان کنيم.چرا همه چيز رو واسه لحظه هاي اخر زندگي بذاريم؟چرا واسه شروع هرچيز تازه اي مدام به خودمون ميگيم بعدا....حالا فرصت هست حالا انجامش ميدم؟چرا؟ مگه از يک لحظه بعد خودت خبر داري؟
همه چيز ميگذره.خوشی...غم...سیاهی...سفیدی...پس چسبیدن به این دنیا و تعلقاتش چرا؟
راستی تو کوله بار چی داری؟همین الان یه نیگاه به کوله پشتیت بنداز. چی توش داری؟راستی خدا ازت راضیه؟تا حالا عمیقا یه نفس راحت کشیدی؟تا حالا شده اونقدر از خودت راضی باشی که همون لحظه واسه مرگ اماده باشی؟واسه کوچ از این دنیای فانی به اون دنیای جاوید و باقی.
به خودت نمره چند میدی؟دیگران چی؟ دیگران به تو چه نمره ای میدن؟
باید اونقدر لحظاتت رو سپید گذرونده باشی که هر دم واسه مردن امادگی داشته باشی.
((ایمان به زیستنی سبز نزدیک اسمونها))

