سلام
شرمنده چند روزی نتونستم اپ کنم.....به خاطر یه اتفاق حال و روز خوبی نداشتم.....
نمیدونم چرا هر وقت که میخوام بنویسم..نمیتونه اونی باشه که من رو ارضا میکنه یعنی به هر حال یه جوری مسیر نوشتم عوض میشه...حالام که میخوام بنویسم راجع به چی نمیدونم؟!!اما همینکه غربت دلامون واشه خودش نعمتیه.
میدونید نیاز دلامون پر کشیدنه اما نه تا اوج اسمون...که تا غروب سرخ هر چی نگاه غمگینه!دلم میخواد همیشه یه پله بالاتر باشم...پله ای که منو برسونه به ابرا..جالبه نه!!!!
وقتی ادم زمینی باشه و بخواد اسمونی باشه دلش زندونی قفسه ای تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه.
احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینت بند نمیشه...همون موقع که دلت میگیره..همون موقع که طاقت دلت تموم میشه...از چی یا بهتر بگم از کی!؟ از خیلی ها...از اونایی که به دلت سنگ میزنن...فکر میکنن که دلای ادما اگه بشکنه میشه یه جوری کنار هم چیدش اما شما که بهتر میدونید چینی بند زده که چینی نمیشه..........
خواسته دلای ادما همیشه از جنس بلوره...خود ماییم که به بلور ارزوهامون شکل میدیم...جوری که به قالب ارزوهامون در اد.
زندگی ما ادما رو گردونه همین ارزوهای کوچیک و بزرگ میگرده جایی که این گردونه وایسه ما به ارزوهامون میرسیم...پس بزار همین جا دعا کنیم:
خدایا!!
همه اونایی که دلاشون اسمونیه ...نگاهشون بارونیه.... خنده هاشون بی ریاس....گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه...به همه چیزایی که تمنای درونیشونه برسن.
دنیای سبز دوستی ها یه دنیای بی خزونه اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده.
ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته...یه شاخه گل مریم...یه عکس یادگاری و خیلی چیزای دیگه نیازی نداریم.برای اینکه من و تو یاد هم باشیم تنها یه خاطره هم میتونه خاطره ساز دوستی ابدمون باشه.
نمیدونم کجای راه دوستی هستیم..ابتدا یا انتها...اما هر جا که باشیم بذار اینده دوستیمون رو با این جمله زلال کنم که:دوستت دارم..دوست من!
یا علی
اتفاقی که چند شب پیش با چشمای خودم دیدمو مینویسم ....ببینید که انسان حتی از یک ثانیه بعدشم خبر نداره!
![[IMG]http://i3.tinypic.com/wqzyhi.jpg[/IMG]](http://i3.tinypic.com/wqzyhi.jpg)
چند شب پیش وقتی از خیابون میگذشتم دیدم یک نفر وسط بلوار دراز کشیده و صورتش خیس از بارون شده.!
جلوتر رفتم و با صحنه ای دردناک روبرو شدم......مردی حدود چهل ساله ـسنش این طور به نظر میرسیدـ در میان شمشادهای وسط بلوار افتاده بودکه به وسیله ی یک چادر کهنه که فقط تونسته بود نصف بدنشو پوشش بده پوشیده شده بود.!
بغض کردم و به پیشانی خیسش خیره شدم.عابری از کنارم میگذشت وقتی منو با اون حال دید گفت:به چی خیره شدی؟.....این بنده خدا از ساعت ۴ بعد از ظهر فوت کرده و همین جا افتاده.....
به ساعتم نگاه کردم ساعت ۱۰.۳۰ شب بود! وحشت تمام بدنمو پر کرد اون مرد شش ساعتو نیم بود که مرده بود و هنوز برای انتقال او هیچ کاری نکرده بودند!
با خودم گفتم بیچاره خوانوادش که الان منترن تا او به خونه بره.....ایا اون مرد فکر میکرد که امروز اخرین روزه عمرش باشه؟
ایا ادم خوبی بود؟...ایا در حال حاظر روحش شاد است....چه بر سرش می اید؟....چند نفر از شنیدن خبر مرگش ناراحت میشن و چنفر خوشحال؟......از کنارش گذشتمو فاتحه ای نثارش کردم.
نمیدونید چه حالی داشتم شاید گفتن این حرفا اون هم تو این روزهای زیبای بهاری درست نباشد ولی شاید هم درست باشد.....اخه اونم ادم بود با هزاران امید ارزو.....دیدن پیکر بی جان اون مرد خیلی ازرهگذران پیاده و سواره رو به فکر فرو میبرد و خیلی های دگر رو نه!
در هر حال هر چی بود گذشت ولی من هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمیکنم!
یا علی

