تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های دل

در کوچه پس کوچه های دل

به یاد حرف هایی که دل پسندید...نه لزوما گوش شنید و عقل پسندید!

حکم
نویسنده : شهاب - ساعت 0:41 روز چهارشنبه 10 تیر1388
 

 

بعضی از آرزوها محکومند به محال بودن.
و بعضی ديگر يا به مردن محکومند و یا به فراموش شدن.
حکم قطعی از مدت ها پيش صادر شده.
محکومين راه نجاتی ندارند.
...

 


 
 
ديوار
نویسنده : شهاب - ساعت 23:47 روز چهارشنبه 3 تیر1388
 

 

اون اوايل که بينشون يه ديوار بود،همش تو فکر اين بودن که يه جوری اين ديوارُ بردارن...ولی حالا که ديوار بينشون نيست ديگه حتی به خودشونم فکر نمی کنن...اخه فقط می خواستن بفهمن پشت ديوار چی می گذره!...


 


 
 
روز آخر...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:11 روز دوشنبه 1 تیر1388
 


انسان ها افتاده بودند جان هم.خدا یک دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و با دست دیگرش چنگ زده بود به جام.حماقت این مخلوقات برایش مهم نبود ولی انسان ها حسابی حوصله اش را سر برده بودند...شیطان حرفی نمی زد.نشسته بود کنار خدا و زیر چشمی نگاهش می کرد.یک چشمش به جنایت انسان ها بود و چشم دیگرش به چهره ی خسته ی خدا....حوصله ی او هم سر رفته بود.بازی آفرینش و تقدیر،برای هردوشان کسل کننده شده بود و تکراری.دیگر هیچ انسانی هیچ کدامشان را سرگرم نمی کرد.شیطان جامش را پر کرد و خدا خمیازه ای طولانی کشید... و باز هم، با بی حوصلگی زل زدند به زمین.
کمی بعد،خدا سراغ اسرافیل را از شیطان گرفت...


 


 
 
دوراهی !
نویسنده : شهاب - ساعت 1:22 روز سه شنبه 19 خرداد1388
 

 

به کفش هايم نگاه می کنم.آنها هم خسته اند و مدام شکايت می کنند.برای اينکه بقيه ی راه را بيايند بهشان اميد بيهوده می دهم:می شورمتان.پوزخندی تحويلم می دهند و با نااميدی می گويند:و باز هم کثيفمان می کنی...می رسيم بر سر دوراهی.هر دو راه غلط اند.نه جايی برای توقف است و نه انگيزه ای برای بازگشت و شروع دوباره.به دنبال راه سوم می گردم اما هيچ جاده ی ديگری نيست...چپ يا راست؟...از کفش هايم می پرسم.آنها جواب نمی دهند.چون کفش حرف نمی زند.بايد انتخاب کرد.عقلم ساکت است و دلم چيزی نمی گويد...غلط با غلط چه فرقی دارد؟....خسته و لرزان قدم در يکی از جاده ها می گذارم.همه چيز تمام می شود...

 


 
 
شهاب یک سال بزرگتر شد....تولدش مبارک؟!
نویسنده : شهاب - ساعت 15:58 روز جمعه 15 خرداد1388
 

 

امروز یک روز عادی است، آفتاب داغ است و درخت‌ها زیر دست باد‌های گرم تکان می‌خورند.آخرین ماه از بهار،خرداد، یک روز معمولی مثل بقیه‌ی روزها،انسان ها برای فرار ار گرما به هر سو در حال حرکتن، مثل هر روز گرم دیگری،روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیه‌ی روزها فرق دارد.

پیام‌های تبریکی که از دوستان آشنا و نا آشنا گرفته‌ام، تلفن‌هایی که از راه‌های دور و نزدیک به من شده‌ است به من یک حس خوب داده‌اند و وقتی می‌بینم دوستان زیادی دارم که مرا از صمیم قلب دوست ‌دارند در دلم ذوق می‌کنم.چه احساس زیبایست اینکه بدانی هنوز در ذهن دیگران هستی !

گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغه‌هایش می‌دود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همه‌ی روز‌های گرم دیگر. فقط این سالگرد‌ها را جشن می‌گیریم تا شاید بهانه‌ای پیدا شود برای انکه بگوییم هستیم زندگی میکنیم؛میان مردم !

چه خوب که امروز تنهاي تنهايم مثل بقيه روزها
ديروزم ، امروزم و تنهاييم را قاب مي گيرم و به آن نگاه مي کنم
از تنهايي تا تنهايي از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ
امروز یک سال بزرگتر شده ام !

این قافله عمر عجب میگذرد !!!

و هنوز تنها نشسته ام ، در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه ، محصورشده !

رگهاي متورم شده ام را نظاره مي کنم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا ، همه جا را خوب نگاه می کنم

و بار ديگر ياد گذشته ها مي افتم از اولين تصوّرها و تصويرهاي بي کلام سه يا چهار سالگي،سن هفت سالگی،خانم بنایی،درد خط کش،ذوق نمره ی بیست،کادوی تولد،شمع های روی کیک،آرزو های خوب کردن فوت کردن شمع به امید براورده شدن همه آن آرزوها که امروز شاید به بعضی هاش رسیدم و به بعضی هاش...همه این ها مانند فیلمی که هزاران بار دیده باشم از جلوی چشمم میگذرند !

و چه کسان بسياري که در اين سال ها ديده ام ، چه دوستان نزديک و همساني و چه انسانهاي دور و غريبي از من،آدم های خوب، ادم های بد،کسانی که در زندگیم آمدند، بی صدا رفتن و خاطراتی گذاشتن برای یاد آوری آن روزها،و کساني که دوستشان داشته و دارم که ديگر نيستند و من دلم برايشان تنگ مي شود خيلي زياد.امروز به آدم هایی فکر میکنم که دیروز بودند و تولدم را تبریک میگفتند...و دیگر نیستند...به کسانی فکر میکنم که امسال برای اولین بار تولدم را تبریک گفتند......شاید هم برای آخرین بار !
و چقدر عاشق شده ام ، به خدا فکر کرده ام ، شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده ،فکر کرده ام ، اشک ريخته ام و غصه خورده ام

و حالا همه اين تاريخ را نگاه مي کنم همه اين توشه را که بنظرم هيچگاه کوتاه نيامده است به گذشته نگاه مي کنم و مي بينم که چقدر درست و نا درست انجام داده ام و چقدر زياد بوده عادتهايم هم يکي يکي اضافه شده . انبار ، انبار

چند سال پيش بسياري از عادتهاي امروزم را نداشتم . مثلا عادت به ............... ، عادت به ............... ، حتي عادت به ............... نه نه اصلا نداشتم
اما حالا که به این سن رسیده ام مي بينم که چقدر عادت دارم !
چه زيادند اين تکرارها و شايد کم نباشند عادتهايي که ديگر عادت من نيستند . با مرور زمان ، انديشه و يا شايد جبر و خفقان !

امروزيک روز ديگر به مرگ نزديکتر شده ام

مرگي که شايد در دهي دوردست کنار کلبه اي زيبا ، يا در اطاقکي آجري در شهري سيماني و زشت و چه فرقي مي کند که کجا باشد ؟ هيچ

به هر حال هر وقت و هر جايي بميرم ، از بعد از اين حداقل چندین سال نفس کشيده ام ، چندین سال سال خنديده ام و ضجّه زده ام !


دورو برم را نگاهي مي اندازم، خنده ام ميگيرد از آناني که قرضي زنده اند و باز بدهي خود را فراموش مي کنند و باز هم دروغ ، پستي ، پر خوري ، ترس ، چاپلوسي و باز هم دروغ . اَه ه ه ه ه ه....!!! از بالاتر نگاه ميکنم و خدا را ميبينم که راضي از اين همه اسباب بازي که البته آفريده خود اويند. اسباب بازيهاي شکل در شکل ، عجيب و غريب !!! 

در اين چندین سال  چقدر اسباب بازي نما ديده ام ، چقدر اسباب بازي نماي تکراري چرا که تکرار زاييده قانون است و آفرينش و قانون برادرند و بدون هم غير ممکن. پس اسباب بازيها تکراري به دنيا مي آيند ، تکراري مي زيند و تکراري مي ميرند.چه در زمان حيات چه پس از مرگ ويا شايد هم گمنام مي زيند وگمنام مي ميرند و تکرار نمي شوند مانند لحظه ها ، روزها و ماهها که ديگر تکرار نخواهند شد !!

 

امرور تولدم هست،باز هم عادت جديد ديگر ، باز هم ديدن آدمهاي عجيب تر از امروز و بازهم ... تا وقتي که ... ساله شوم و تمام شوم....

پ.ن:امروز بیشتر دوستانم تماس گرفتند و تبريک گفتند،و من از همین جا از همه تشکر میکنم،حتی از آن هایی که سالی یک بار و موقع تولد یاد این میوفتن که شهاب هست،نفس می کشد،مگر چه میخواهم از آن ها؟ همین یاد ما را بس است !

 

 


 
 
چهره؟!
نویسنده : شهاب - ساعت 14:50 روز سه شنبه 12 خرداد1388
 

 

آدما هر کدوم چهره های مختلفی دارن.خيلياشونم چهره ی ظاهرشون با چهره ی درونشون فرق می کنه کمتر کسی رو می شه پيدا کردظاهر و باطنش يکی باشه...
...و جبران در مورد تفاوت چهره ی درون و ظاهر چقدر قشنگ می گه:
من چهره ی پيری ديده ام پوشيده از خط هيچ،و چهره ی صاف جوانی که همه چيز بر آن حک شده بود...
هميشه نمی شه به ظاهر اعتماد کرد...انسان اگه بخواد می تونه موجودی باشه که ذاتش با اونچه که نشون می ده فرقی نداشته باشه!

 


 
 
عادت...
نویسنده : شهاب - ساعت 13:17 روز یکشنبه 10 خرداد1388
 


من مقاومت می کنم.او هم مقاومت می کند.هيچ کدام کوتاه نمی آييم.
اين دفعه ترس از نابودی تمام وجودم را پر می کند...
می گويد:نابود نمی شوی...عادت می کنی!
شايد حق با او باشد...
ولی بدون شک،اين عادت، قبرستان خاطره را آباد خواهد کرد!

 


 
 
نجات از عذاب جهنم !
نویسنده : شهاب - ساعت 17:8 روز جمعه 8 خرداد1388
 

...او در حاليکه قدم می زند جمله ی آخر من را اصلاح می کند:فرار نه.نجات!بايد بگی نجات از عذاب جهنم نه فرار!من می گويم:فقط يک اشتباه سهوی بود و ... ولی او منتظر تمام شدن حرف من نمی شود و با حالتی خشک تر از هميشه تر از من می پرسد:به نظر شما فرقی بين فرار و نجات نيست؟!...من می فهمم که هدف او تنها اصلاح اشتباه من نبوده.پس من هم می پرسم:شما به نجات اعتقاد داريد؟...او نگاهی به تابلو می اندازد و می گويد:نجات هميشه وجود داره.من بهش اعتقاد دارم...من می گويم:فرار هم وجود دارد! و او خيلی سريع جواب می دهد:ولی نه هميشه... و بحث را با گفتن يک جمله تمام می کند:شايد نشه فرار کرد ولی می شه نجات پيدا کرد حتی از عذابی مثل جهنم!
بعد می رود تا زير باران قدم بزند.


 


 
 
ماهی...
نویسنده : شهاب - ساعت 2:4 روز سه شنبه 5 خرداد1388
 


میگن ماهی بدون آب میمیره...آب برای ماهی یعنی زندگی!
توی یه رودخونه پر از آب یه ماهی مرده دیدم!
یه مرده میون یه عالمه زندگی!


 


 
 
يک تصادف...
نویسنده : شهاب - ساعت 19:3 روز شنبه 2 خرداد1388
 

 


مرد سر زن داد زد.نمی دانست چگونه وارد خانه ی همسر سابقش شده. فقط می خواست بداند بچه هايش کجا هستند.زن روی کاناپه نشسته بود و گريه می کرد.مرد اين بار بلند تر داد زد:بچه های  من کجان؟!...زن دست هايش را روی سرش  گذاشت و  بلندتر گريه کرد.مرد که حوصله اش از گريه ی بی امان زن سر رفته بود،سوالش را تکرار کرد:شنيدی چی گفتم لعنتی؟!بچه هام کجان؟...زن که صورتش خيس از اشک بود،روسری مشکی اش را از روی ميز برداشت و به طرف در رفت.مرد هم به دنبالش رفت و نعره زنان گفت:ازت شکايت می کنم.تو يه بلايی سرشون آوردی!...و جلوی در ايستاد.همينکه دستش را بلند کرد تا به صورت زن سيلی بزند،تلفن زنگ زد.زن در حاليکه سعی می کرد جلوی هق هقش را بگيرد،به تلفن جواب داد:نه...تا نيم ساعت ديگه اونجام...آره می تونم رانندگی کنم...اون مرد آشغال بود که هيچ وقت ياد نگرفت درست رانندگی کنه. ای کاش برای آخرين بار بچه هامو می ديدم...و گوشی را گذاشت.مرد بالای سر زن ايستاد و درحاليکه صدايش می لرزيد، گفت:چه بلايی سرشون اومده؟!...زن با بی تفاوتی از جايش بلند شد و قبل از اينکه مرد بتواند مانع رفتنش بشود،از خانه رفت بيرون.باران شديدی می آمد و زمين گلی شده بود.مرد دنبال زن دويد و فرياد زد:وايسا...اما زن قدم هايش را تندتر کرد و سوار ماشين شد.مرد هم خودش را به ماشين رساند.خواست دستگيره ی در بگيرد و زن را از ماشين پرت کند بيرون.اما نتوانست.دوباره سعی کرد.اما نمی توانست دستگيره را لمس کند.زن گاز داد و رفت.مرد با وحشت به زمين نگاه کرد.هيچ اثری از جای پايش نبود.تنها چيزی که ديده می شد،جای کفش های پاشنه بلند زن بود.رويش را به طرف خانه برگرداند.دو دختر بچه با موهای پريشان و در حاليکه لباسی شبيه به کفن پوشيده بودند،معصومانه به او نگاه می کردند...